مرغی افسانه ای همانند سیمرغ است که فرخنده فال و پیک سعادت پنداشته می شده و به همین دلیل به «مرغ سعادت» نیز معروف است. قدما متعقد بودند که مرغی است استخوان خوار که جانوری نیازارد و هر گاه بر سر کسی بنشیند، او را پادشاه کنند. پس از روزگاری دراز این هما ناپدید شد (عجایب ]طوسی[: ۵۱۶). در بهرام یَشت (بند ۳۶) درباره این مرغ آمده است: ……آنکه استخوان یا پری از این مرغ دلیر با خود داشته باشد هیچ مردِ توانایی او را از پای در نتواند آورد، چه آن مرغکانِ مرغ، بزرگواری و فَرِّ بسیار به آن کس خواهد بخشید.
این خصوصیات، در واقع، به عنوان پیشینه هما، به نحو وسیعی در ایران معروف بوده، تا آنجا که به موجب این افسانه ها، برای رسیدن به پادشاهی کافی بوده است سایه هما بر سر کسی بیفتد. به نظر می رسد لغت «همایون» در فارسی با نام این پرنده ارتباط داشته باشد. همچنین به نظر برخی (مؤخره دیار شهریاران: ۲/۱۰۳۴) نام این پرنده یادآور گیاه معروف «هوم» یا «هوما» است، به ویژه که در ریگ ودا گیاه سُوم (هوم) غالباً به پرنده ای تشبیه می شود و یا به نام پرنده ای موسوم است.
در ادبیات فارسی، به طور عام، هما را مظهر فَرّ و شکوه و سعادت می دانند و به فال نیک می گیرند:
ذکرش چون نام کردگار مبارک فَرّش چون سایه همای همایون
(مسعود سعد: ۳۹۶)
همای استخوان خورد و هرگز که دید که فَرّ هما آید از استخوان
(مسعود سعد: ۴۰۵)
نیز= مسعود سعد: ۱۵، ۳۰، ۴۸، ۱۸۳، ۲۲۹، ۳۱۸، ۳۳۱، ۴۰۵، ۵۰۳، ۵۱۸، ۶۲۵، ۶۳۳٫
قاف
نام کوهی است که به زعم قدما سراسر خشکی های زمین را فرا گرفته و گویند کناره های آسمان بر آن نهاده شده است. این کوه گرداگرد زمین و به مثابه میخ زمین است و به تعبیر قرآن: وَ الجِبالَ اَوْتاداً (نباء: ۷).
جنس این کوه از زمرّد سبز، و کبودی آسمان، روشنایی زمردّی است که از آن می تابد، و گرنه آسمان از عاج سفیدتر است و به همین جهت، قاف را کوه اخضر نیز نامیده اند. در کوه قاف هیچ آدمی زندگی نمی کند. در کناره آن دو شهر است: یکی از سوی مشرق با کوه قاف پیوسته، به نام جابُلقا و دیگری از سوی مغرب، به نام جابُلسا.
در ادبیات فارسی، قاف به عنوان جایگاه عنقا و سیمرغ، با همه سوابق اساطیری خویش، تجلّی یافته است:
چو کوه قاف قوی شد ز فرّ رای تو مُلک چو رود دجله روان شد ز جودِ دست تو مال
(مسعود سعد: ۳۱۸)
اگر بسنجد حلم تو را سپهر کند ز کوه قافش پا سنگ پله شاهین
(مسعود سعد: ۴۳۲)
۴-۱-۱۳- باغ ها و گیاهان
فردوس
«فردوس در زبان های کهن ایرانی، به معنای باغ بزرگ یا جایگاهی است فراخناک که گرداگرد آن را دیواری برآورده باشند و همه گونه درختان و گیاهان بس چارپایان سودمند در آن بپرورانند. در روزگار هخامنشیان در ایران باغ های بسیار بزرگ و با شکوه متعلق به شاهان و سران و بزرگان وجود داشتند و شاهان، مرزبانان را به آراستن این باغ ها و پروراندن این باغ ها تشویق می کردند. بسیاری از مورخین یونانی از این باغ ها یاد کرده اند و چون در یونان چنین باغ هایی نبود، توجه آنان جلب شد و به تقلید از ایرانیان باغ هایی با همان نام ایرانی به صورت پارادیسوس احداث کردند. باغ های ایرانی همیشه شهرت جهانی داشتند و بیشتر جهانگردان و مورخین با تحسین و شگفتی از آنها یاد کرده اند.» (جهان فروری، ۱۳۵۵: ۱۳۵)
از همان آغاز، این واژه بر بهشت جاودان که آن هم به صورت باغ سبز و خرم تجسم یافته، اطلاق شده و دوبار در انجیل (لوقا، باب ۲۳، فقره ۴۳ و مکاشفه یوحنا، باب ۲، فقره ۷) و دوبار به صورت معرّب «فردوس» در قرآن (کهف: ۱۰۷ و مؤمنون: ۱۱)، به معنی بهشت به کار رفته است.
فردوس در ادب فارسی به مفهوم بهشت به کار رفته است و در فرهنگ ها ترکیباتی از قبیل فردوس رو، فردوس کردار، فردوس لقا و فردوس مانند آمده اند که فردوس در این ترکیب ها مظهر زیبایی و کمال معرفی شده است:
بدین زمانه ز فردوس هر زمان رضوان همی گشاید بر بوستان خرّم در
(مسعود سعد: ۱۸۷)
امیر غازی محمود سیف دولت و دین که قصر او فردوس است و دست او کوثر