۲-۳-۲ معنای لغوی و اصطلاحی اگزیستانسیالیسم
واژه اگزیستانسیالیم که در زبان فارسی به «وجود نگری»، «اصالت وجود»، « مکتب بازیابی هستی وجود بشر» و « بازنمائی وجود رها شده» ترجمه شده است، از ریشه لاتینی Existential به معنای « وجود هستی» گرفته شده است.
۲-۳-۳ سرآغازهای اصلی اگزیستانسیالیسم
سرآغازهای اصلی اگزیستانسیالیسم را می توان در فردریش نیچه (۱۹۰۰-۱۸۴۴) و سورن کی یرکه گور (۱۸۵۵-۱۸۱۳) یافت ، اما در دهه های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ بود که این مکتب به ویژه با اندیشمندانی فرانسوی که پس از جنگ جهانی دوم مشهور شدند نظیر ژان پل سارتر (۱۹۸۰-۱۹۰۵) سیمون دوبوآر (۱۹۸۶-۱۹۰۸) و آلبر کامو (۱۹۶۰-۱۹۱۳) به خوبی شکوفا شد و رونق گرفت. از میان اینها شاید سارتر بیشتر از همه نمایانگر باشد. کتاب او با نام هستی و نیستی صورت بندی نهایی اگزیستانسیالیسم را در بر دارد، گزارشی نیز که ما در اینجا از اگزیستانسیالیسم به دست می دهیم بیش از دیگران از آن اوست.
اگزیستانسیالیسم در این اعتقاد متمایز است که نه در بیرون ما و نه در درون ما هیچ چیزی نیست که ما با توسل بدان بتوانیم ارزش ها و قواعد اخلاقی مان را توجیه کنیم . خدایی نیست که ما در چگونه زیستن هدایت کند ؛ عقل هم قادر نیست آن گونه که کانت تصور می کرد قواعد زیستن را در اختیار ما بگذارد ؛ و مانند فایده باوران ، سعادت و خوشبختی انسان را نیز نمی توانیم هدف خود قرار دهیم . اگزیستانسیالیسم با موضع کانتی و نیز موضع فایده باورانه در این دیدگاه مشترک است که بنیان اخلاق همان انسان است ؛ اما در دیدگاه اگزیستانسیالیستی ، اگر قواعد یا ارزش های اخلاقی ای از هر نوع وجود داشته باشد ، بدین دلیل است که ما آزادانه آنها را برگزیده ایم و در این گزینش ها هیچ چیزی نیست که راهنمای ما باشد .کاملاً بر عهده ی خود ماست که برای وجودمان ارزش و هدف تعیین کنیم.
۲-۳-۴ دیدگاه های اگزیستانسیالیستی
در دیدگاه اگزیستانسیالیسم ، جهان « پوچ» است . یعنی هیچ دلیلی برای نحوه ی بودن جهان ، و برای آنچه که در آن رخ می دهد نیست ، انسان ها به ویژه هیچ دلیل یا توجیهی برای وجود داشتن ندارند . جهان اساساً بی معناست و تنها چیزی که در انتظار ماست مرگ است . این احساس پوچی تا حدی بدان دلیل است که برای اگزیستانسیالیست ها « خدا مرده است ». این شعار ، که نخستین بار نیچه آن را مطرح کرد ، به زوال تدریجی باور دینی اشاره دارد که در سیصد سال اخیر رخ داده است. اگزیستانسیالیست ها استدلال می کنند که در نتیجه ، دیگر نظم خداداد یا طرحی عظیم وجود ندارد که ما بتوانیم با توسل بدان هدف و غایتی برای وجودمان مقرر کنیم ؛ این بدان معناست که جهان مکانی یأس آور و بی معناست. به نظر برخی ، ما به دین نیاز داریم تا دقیقاً از گزند چنین بی معنایی ای مصون باشیم . خاخام فیلم جنایت ها و گناه ها معتقد است که ما باید به ساختار اخلاقی خدادادی باور داشته باشیم وگرنه ادامه دادن هیچ فایده ای ندارد ؛ شخصیت اصلی فیلم نشئه نیز چنین اعتقادی دارد ، بازگشتش به دین باعث می شود تا از یک زندگی پوچ رهایی یابد و باور کند که حتی قتل شوهرش به نحوی ، معنادار و بخشی از یک نقشه ی بزرگ تر است . اما در دیدگاه اگزیستانسیالیستی ، توسل به خدا دیگر یک امکان نسیت. پناه بردن به خداباوری ، بنا به گفته ی کامو در کتابش با نام اسطوره ی سیزیفوس ، « خودکشی فلسفی » است – تلاش برای طفره رفتن از پوچی به بهای انکار اندیشه و فدا کردن قوای انتقادی مان است.
به علاوه ، اگزیستانسیالیست ها دیگر باور ندارند که ما می توانیم ذات انسانی را به عنوان مرجع به جای خدا بنشانیم ؛ آنان این عقیده را نمی پذیرند که عقل یا سعادت می تواند راهنما یا هدف زندگی ما باشد . آنان دیگر با کانت موافق نیستند که عقل می تواند ارزش ها یا اهدافی را برای ما مقرر کند . به نظر آنان کوشش های کانت برای تأسیس اخلاق بر بنیادی کاملاً عقلی بدین معناست که اندیشه ی او در جهانی اثیری از انتزاع فلسفی گم شده است . اما موضع آنان در قبال مفهوم زمینی تر سعادت انسانی و آرمان فایده باورانه ی عمل برای خیر همگانی چیست ؟ گاهی توانایی افراد برای مؤثر بودن در سعادت دیگران دلیلی برای درستی عقیده ی معنادار بودن زندگی پنداشته شده است.
اما اگزیستانسیالیست ها همین عقیده را که سعادت ، چه برای خود شخص و چه برای اطرافیانش ، هدفی با ارزش است ، رد می کنند . آنان مایلند که سعادت را با خشنودی فکر ناشده یکی بدانند، حالتی که به مانند باور دینی فقط می توان از طریق خودکشی فلسفی و فدا کردن قوای انتقادی شخص به دستش آورد. تا وقتی که چیزی در حد حیواناتی ناآگاه هستیم هرگز نمی توانیم حقیقتاً خشنود و راضی باشیم. فقط هنگامی که از انسان بودن دست بکشیم می توانیم سعادتمند باشیم.
البته وحشت ناشی از جنگ جهانی دوم و نیز حس فروریختگی ارزش های سنتی و مأنوس اخلاقی و اجتماعی ، این احساس اگزیستانسیالیستی درباره ی بی معنا بودن زندگی را تشدید کرده بود . به گفته مکس چارلزورث ، « انسان پس از جنگ جهانی دوم خود را در فضایی ویران و بی آینده ، بدون هیچ نشانه ای برای راهنمایی و بدون هیچ امیدی که بتواند با تلاش هایش جهانی بهتر بسازد ، یافت » . جاذبه اگزیستانسیالیسم در دهه های چهل و پنجاه از اینجا ناشی می شود. البته وقوع جنگ سرد و خطر فاجعه ای هسته ای که می توانست تمام دستاوردهای بشری را در ثانیه ای نابود سازد ، این سرخوردگی از ارزش های سنتی و احساس پوچی وجود را تقویت کرد . فیلم های متعددی درباره ی این دوره خاص ، این نگرانی را منعکس می
کنند ، به ویژه در ساحل ( استنلی کریمر ، ۱۹۵۹ ) ، که آخرین انسان هایی را که پس از جنگ جهانی سوم بازمانده اند به تصویر می کشد . آنان در استرالیا پناه گرفته اند و در حالی که در انتظار فرا رسیدن مرگ شان ناشی از ابرهای رادیواکتیوی هستند که آسمان سراسر جهان را پوشانده است ، می کوشند که با زندگی ظاهراً بی هدف شان به نحوی کنار آیند. برخی به مذهب رو می کنند، به خودکشی فلسفی ؛ دیگران هم به چیزهای واقعی .
پس اگزیستانسیالیست ها به دلایل فلسفی و تاریخی استدلال می کنند که جهان پوچ است ، هیچ ارزش یا ملاک از پیش موجودی نیست که انسان ها بتوانند برای توجیه وجود یا اعمال شان بدان متوسل شوند. با وجود این ، روی دیگر این عقیده این است که انسان ها آزادند که به زندگی شان هر هدف و غایتی را که انتخاب می کنند بدهند. اگر خدا وجود ندارد و همه ی ارزش های رایج مورد تردید است ، پس هر چیزی در واقع مجاز است . در واقع آزادی انسان اصلی ترین موضوع گزارش اگزیستانسیالیستی است. برای اگزیستانسیالیست ها ، انسان ، مافوق همه ی سوژه های آزاد است ؛ آزادی ما آن چیزی است که ما را از هر چیز دیگری در طبیعت متمایز می کند ، و مشخصاً ما را انسان می سازد . آزادی است که همچون قابلیتی برای خود سامان دهی ، مستقل از هر نیروی بیرونی ، شناخته می شود. این روایتی از مفهوم خود آیینی کانت است ، منتها بدون ایمان کانت به اینکه عقل ، ما را در چگونه رفتار کردن راهنمایی خواهد کرد. ما بدون هیچ گونه هدایتی آزادانه ارزش ها و اهداف خود را بر می گزینیم و با این کار به وجودمان معنا و هدف می بخشیم، و تلاش برای طفره رفتن از مسئولیت هایمان و وانمود کردن به اینکه اهداف و ارزش هایمان به نحوی به ما تحمیل شده است، در دیدگاه اگزیستانسیالیستی گناهی کبیره است؛ این همان چیزی است که سارتر « ایمان بد » یا فرار بزدلانه از آزادی مان می نامد . البته ، تلاش برای طفره رفتن از تصدیق آزادی مان یقیناً وسوسه انگیز است . اینکه کاملاً مسئول همه ی ارزش هامان باشیم بار بسیار سنگینی است که به گفته ی سارتر در شکل « دلشوره » تجربه اش می کنیم . یعنی ، من اضطرابی بنیادین را قبل از اینکه الزام انتخاب کردن ، کاملاً مسئول و مسبب وجود من باشد تجربه می کنم . من با انکار آزادی ام می توانم خشنودی و سعادت را بیابم . با این حال ، پناه جستن در سایه این اعتقاد که خدا ، جامعه یا طبیعت ارزش ها و اهدافم را به من تحمیل می کنند و من هیچ چاره ای جز آنچه که انجام می دهم ندارم ، در حکم انکار همین آزادی ای است که ما را انسان می سازد. این را « غیر اصیل » بودن می نامیم.
از درون این ملاحظات است که تصور قهرمان وجودی متولد می شود ، کسی که شجاعانه تکیه بر پشتوانه های بیرونی و توسل به ملاک ها و ارزش های از پیش موجود را رد می کند ، اما در عوض بار سنگین مسئولیت وجودش را به دوش می گیرد . کامو این وضعیت را در تصویرش از سیزیفوس ، قهرمان یونانی ، نشان می دهد که در آن سیزیفوس از جانب خدایان محکوم است تا ابد سنگی را به بالای کوهی بغلتاند و سپس دوباره به پایین بیاورد – کاری بی هدف و پوچ که او جسورانه و حتی شادمانه آن را می پذیرد.
۲-۳-۵ از خود بیگانگی و خود فریبی
با این حال ، از خود بیگانگی فقط بخشی از حکایت اگزیستانسیالیسم است . به نظر اگزیستانسیالیست ها، دیگر ممکن نیست بتوانیم به ارزش های رایج یا خداداد توسل جوییم ، اما این بدین معنا هم می تواند باشد که ما خودمان در معنا بخشیدن و ارزش دادن به زندگی مان نقش محوری را ایفا می کنیم. این همان تأیید نفس معترضانه ی فرد در برابر جهانی پوچ است که کامو در حکایت سیزیفوس آن را می ستاید.
خود فریبی ، گرایشی نسبتاً عام در زندگی انسان است ، اما می توانیم گرایش اگزیستانسیالیستی را این گونه مورد تردید قرار دهیم که در این گرایش ، خود فریبی پیش از هر چیز کوششی برای فرار از مسئولیت آزادی مان لحاظ می شود. اغلب، آنچه ظاهراً انگیزه این امر می شود تا از رویدادها ، تصویری غلط به خود نشان دهیم این است که همواره می کوشیم مفهومی مشخص از کیستی خود یا یک تصویر از خود را حفظ کنیم.
فصل سوم
آلبرکامو و توفیق الحکیم
۳-۱ بخش اول: آلبرکامو
۳-۱-۱ زندگی نامه و آثار
آلبرکامو در هفتم نوامبر ۱۹۱۳ در دهکده ی مون دوی در کشور الجزایر به دنیا آمد. پدرش لوسین کامو در اصل از مردم آلزاس فرانسه بود که یک سال پس از تولد دومین فرزندشان در حالی که لباس سربازان فرانسوی را به تن داشت بر اثر جراحت زخم هایی که در نبرد مارن برداشته بود، درگذشت.
کودکی کامو در الجزایر آمیزه ای بود از فقر شدید و لذتهای ساده با مادر ،برادر، مادربزرگ و دو دایی اش که در یک آپارتمان سه اتاقه کوچک زندگی می کردند. خانواده را مادربزرگ اداره می کرد که او هم بیسواد بود و برای تأدیب بچه ها از شلاق استفاده می کرد. با این همه آلبر مادرش را ستایش می کرد و از همدلی با برادر و دو دایی اش لذّت می برد. عاشق ساحل، دریا، و آفتاب بود. از بازی با بچه ها در کوچه های محله بلکور، در مجاورت یک محله عرب، کیف می کرد. کامو، در آخرین اثرش، رمان زندگینامه ای ناتمام« آدم اول » بر سرسری بودن نگاه خانواده اش به دین تأکید می کند. خانواده کامو گرچه اسماً کاتولیک بودند، اما مراجعه ای به کشیشان نداشتند، به کلیسا نمی رفتند، و از خدا حرف نمی زدند. « کاتولیک بودند، اما درست همانطور که فرانسوی بودند؛ ازدواج…و مراسم تدفین»
کسی که نقشی حیاتی در زندگی کامو بازی می کرد یکی از معلمهای مدرسه ابتدایی اش به نام لویی ژر
من بود. ژرمن به توانایی های آلبر پی برد و مادربزرگش را قانع کرد که به او اجازه دهد به نوه اش درس خصوصی بدهد تا در امتحان بورس تحصیلی شرکت کند. مادربزرگ رضایت داد و آلبر در امتحان موفق شد و بورس گرفت و توانست به جای آنکه مثل برادرش سرکار برود به دبیرستان برود. کامو در دبیرستان معلم دیگری پیدا کرد: یک معلم فلسفه خوش ذوق به نام ژان گرونیه. در میان کتابهای بسیاری که کامو در دوره ی تحصیلات دبیرستانی خواند ، از دو کتاب بیش از همه خوشش می آمد ، جزایر ژان گرونیه و سرنوشت بشر آندره مالرو . کامو در ۱۹۵۹ نوشت ، جزایر با یادآوری « رازها … چیزهای مقدس … و طبیعت متناهی انسان » فقدان آموزش دینی سنّتی مرا جبران کرد . کامو همچنین از جزایر آموخت چگونه می توان با توصیف چیزها و وقایع ملموس اندیشه های فلسفی را مطرح کرد .
در سال اول دبیرستان که بود تشخیص دادند مسلول است ، و این بیماری در سرتاسر زندگی او را رنج داد . در آن زمان هنوز آنتی بیوتیک کشف نشده بود ، اما درمانهای معمول برای مشکل ریوی او را از حمله های فلج کننده ی بیماری نجات داد .کامو در سال ۱۹۳۳ وارد دانشگاه الجزایر شد و در فلسفه لیسانس گرفت . عنوان تز او متافیزیک مسیحی و فلسفه ی نوافلاطونی بود . اگر چه رتبه ی او در دوره ی لیسانس خیلی بالا نبود ، اما اجازه یافت در دوره ی دکتری ( آگرگاسیون ) به تحصیل ادامه دهد و گواهی استادی فلسفه بگیرد. در ۱۹۳۸ اداره پزشکی الجزایر درخواست کامو برای احراز شغل معلمی را رد کرد : دولت نمی خواست احیاناً مجبور شود مخارج پزشکی یک بیمار را بپردازد.
آمیزه ی اعتماد به نفس و شکنندگی ، لباس های شیک ، و سیمای دلنشین اش (شبیه همفری بوگارت بود) او را نزد زنان بسیار محبوب می کرد . با اینهمه ، در ۲۰ سالگی ، شتابزده با زنی ولنگار و بی خیال و زیبا به نام سیمون ایه ازدواج کرد . مادر سیمون ، که چشم پزشکی موفّق بود ، با دست و دل بازی خرج و مخارج زوج را تأمین می کرد به این امید که کامو بتواند به سیمون کمک کند که دست از اعتیادش بردارد . اما کامو نتوانست . کامو زمانی که دریافت سیمون در ازای گرفتن مواد مخدّر با دکتری همخوابه می شود از سیمون جدا شد . کامو بار دیگر ازدواج کرد . زن دومش ، فرانسیس هم زیبا بود ، اما درون گرا و تودار بود . در ۱۹۵۴ ، فرانسیس یک دوقلو به دنیا .اورد : کاترین و ژان . فرانسیس گرچه هر گز از کامو جدا نشد ، اما از خیانتهای دائمی علنی کامو رنج بسیار می برد .
در اواسط دهه ی ۱۹۳۰ کامو مالامال از انرژی بود . مشغول روزنامه نگاری برای آلجر رپوبلیکن شد ، یک رمان و چند مقاله و نمایشنامه نوشت ، یک گروه تئاتری به راه انداخت ، و به حزب کمونیست پیوست . دوران عضویتش در حزب کمونیست کوتاه بود . در ۱۹۳۷ ، حزب او به دلیل پشتیبانی از رادیکالهای عرب در تلاششان برای کسب حقوق اجتماعی و مدنی او را اخراج کرد . اما در کار نویسندگی تازه در آغاز راه بود . نخستین رمانش ، مرگ خوش ، آنقدر وحدت و انسجام نداشت که ارزش چاپ داشته باشد ، اما مجموعه ای از مقالاتش را در ۱۹۳۷ تحت عنوان پشت و رو و مجموعه ی دیگری را در ۱۹۳۹ تحت عنوان عیش منتشر کرد .
سال ۱۹۳۹ سال آغاز جنگ جهانی دوم هم بود . کامو کوشید در ارتش ثبت نام کند ، اما به دلیل بیماری اش پذیرفته نشد . در بهار ۱۹۴۰ ، ارتش آلمان بر فرانسه چیره شد . اندکی بعد آلجر رپوبلیکن لیبرال توقیف شد ، و کامو از کار بیکار شد . دوستش ، پاسکال پیا ، شغلی در پاریس برایش دست و پا کرد صفحه بندی روزنامه ی پاری – سوار . کامو در ۱۹۴۲ یک رمان مهم منتشر کرد ، بیگانه ، و به دنبال ان در ۱۹۴۳ مجموعه ای از مقالات با مضمونی مرتبط با آن رمان ، اسطوره ی سیسوفوس . چون به نویسندگی شناخته شد ، توانست نزد ناشر تازه اش ، گالیمار ، یک شغل ویراستاری هم بگیرد . کامو تا آخر عمر همکار ی اش را با گالیمار ادامه داد .
کامو از همه چیز نازیها بدش می آمد . از نژاد پرستی شان ، از یهودستیزی شان ، و از خونسردانه آدم کشتنشان . در ۱۹۴۳ به نهضت مقاومت فرانسه پیوست و اندکی بعد سر دبیر روزنامه ی زیر زمینی کومبا شد . در ۱۹۴۴ – ۱۹۴۵ دو نمایشنامه قدرتمند نوشت و آنها را به صحنه برد : سوءتفاهم و کالیگولا . در این ایام با ژان پل سارتر و سیمون دوبووار و دیگر اعضای محفل آنان دوست شد . برای آدمی مثل کامو که در فقر و بیسوادی بار آمده بود تجربه ی حضور در مرکز صحنه ی روشنفکری پاریسی نشئه آور و تا حدودی هراس آور بود .