ـ نحوه گزینش دانشجو در آزمون سراسری جای بررسی دارد و شیوه کنونی قطعاً مناسبترینها را بر نمیگزیند.
در زمینه قبلی، انگیزه و شیوه گزینش دانشجوی هنر مطلوب و مقبول نیست و میشود نتیجه گرفت که زمینه قبلی و شیوه گزینش، عامل تعیین کنندهای در شکلگیری شخصیت هنرمند که نمودش در آثار او محسوس است به شمار نمیرود.
در آموزش سنتی هنر، آموزش و پرورش بر پایه نظام آموزشی فرد به فرد یا استاد و شاگرد استوار بود.
آموزش زود آغاز، کند و طولانی، رو در رو، عملی و در مقیاس واقعی توأم با تأثیر عمیق رفتار و منش و حرکات و سکنات استاد بر شاگرد. شاگرد خوش قریحه و مستعد، در طی سالیان متمادی که از کودکی آغاز میشد، در جوار استاد اصول و رموز و ظرایف کار را به شکل عملی و در فضای واقعی فرا میگرفت و تا درجه ظرفیت و استعداد خود پیش میرفت و در حالی که پخته و کارا شده بود، مستقل میشد.
اما این آموزش طولانی به دلیل محدودیت جوامع سنتی در زمینههای مختلف نیز توسعه بطنی آنها قابل قبول بود. با تحول جوامع غربی، پس از انقلاب صنعتی، آموزش نیز متحول شد. در ایران نیز گر چه تحولات اجتماعی، به شکلی که روی داد، نهادی و خود جوش نبود و بیشتر به صورت وارداتی و در نتیجه ارتباطات و با اهداف خاص اتفاق افتاد، ولی به هر حال موجب تغییر در بسیاری از امور از جمله آموزش شد. تحول نظام آموزشی دو وجه مهم داشت:
اول فرهنگی
تحول نظام آموزشی در اکثر رشتهها از جمله معماری به صورت مستقل و بدون ارتباط با نظام آموزش سنتی انجام گرفت. در مورد معماری در تأسیس هنرکده که بعدها دانشکده هنرهای زیبا نام گرفت، هیچ یک از استادان معماری سنتی نقشی نداشتند. هنرکده با الگوبرداری مستقیم از مدرسه هنرهای زیبای پاریس شکل گرفت و هیچ عاملی آن را با معماری سنتی پیوند نداد.
نتیجه آن شد که چندین دهه مهندسان معمار در سبک و سیاق معماری مدرن غربی و معماری مرسوم به معماری بین المللی کار کردند. تقلید ناشیانه بساز بفروشها از کار آنها سیمایی مبتذل و رقت انگیز به شهرهای بزرگ ما داد.
دوم ساختاری
وجه دوم تحول آموزشی تغییر رابطه آموزش از فردی به گروهی بود. از یک طرف توسعه شهرها و وسعت کارها، تربیت سریعتر متخصصین را ضروری میکرد. از طرف دیگر رشد تکنولوژی و فن بر پیچیدگی کارها میافزود.
در نتیجه به اهمیت مکان آموزشی که حتی از لحاظ فرمها و فضاها بایستی قابلیتها ویژگیهای خاصی داشته باشد که توان پرورش و تربیت هنرمندانی آشنا با سنت و فرهنگ اصیل و ریشهدار ایرانی و آراسته به علوم و فنون جدید و پیشرفته امروزی را داشته باشد، میتوان پی برد.
یکی از نارساییهای اصلی آموزش هنر مربوط به مشخص نبودن اهداف در تربیت هنرمندان است. ابهام در هدف سبب میشود که تشخیص روشها و ابزار مناسب و کاربرد آنها ناممکن شود. نامشخص بودن اهداف هنر از طرفی به سبب نامشخص بودن وظایف و مسئولیتهای فرهنگی هنرمند و از طرف دیگر به سبب نابسامان بودن نحوه تولید اثر هنری است. بخشی از این ابهام و نابسامانی زاییده در هم ریختن روال منسجم زندگی سنتی و اختلاط این نظام با نهادهای جدید غربی است که از قرن گذشته به تدریج وارد ایران شده است.
آموزش رشتههای هنری در حال حاضر مرکب از جنبههای سه گانه علمی، فنی و هنری است. باید توجه داشت که:
۱ـ علوم و فنون در آموزش هنرها ابزار خلاقیت هستند، نه خود خلاقیت؛
۲ـ علوم انسانی در آموزش هنرها، به خلاقیت جهت میدهند ولی جایگزین توان خلاقه نمیشوند؛
۳ـ زبان هنر احساس است و بیان هنری به طور عمده متکی بر احساس است و ارتباط حسی. احساس محور اصلی خلاقیت هنر و تقویت این شیوه بیانی است.
اساس و محور آموزش هنر متکی به دروسی است که توانایی خلاقیت هنری را افزایش میدهد. در گذشتههای دور و قبل از پیدایش آکادمیها و مؤسسات رسمی هنری به روش مدرن به منظور ترویج و تعمیم آموزش، آموزش هنر از پائینترین تا بالاترین مراحل در جریان فعالیت و کار خلاق تولیدی در بستر روابط شاگرد و استادی انجام میپذیرفت. ویژگیهای اساسی این شیوهها به این قرار بود:
۱ـ ادغام کار و آموزش؛
۲ـ استادمحوری و رابطه تنگاتنگ شاگرد و استاد در همه عرصههای زندگی و اطاعت و تمکین کامل شاگرد از استاد در حد رابطه مرید و مرادی؛
۳ـ روی آوردن آزادانه و کاملاً اختیاری شاگرد به سوی استاد و گزینش آزادانه و بدون قید و شرط از طرف استاد.
بدیهی است که اگر شیوههای سنتی پاسخگوی انقلابهای اجتماعی، تحولات علمی و فنی و تغییرات نظام تولید بود هرگز به نوبه خود دگرگون و متحول نمیشد. با این حال در عین پذیرش شیوههای مدرن باید دانست که این شیوهها نیز به نوبۀ خود دارای تنگناها و نارساییهاست. از جمله این نارساییها، عدم تکافوی مدارک رسمی آموزشی در رشتههای هنری برای تعیین و تشخیص توان خلاقیت هنری، لیاقتها و مهارتهای آموزشی و به ویژه عدم امکان تعریف و تشخیص واقعی و حقیقی فیوضات هنری و مقامات هنرمندی بر اساس مدارک رسمی است.