افرادی که روان رنجور خویی زیاد دارند در آن قسمت های مغز که شاخه ی سمپاتیک دستگاه عصبی خود مختار را کنترل می کند؛ فعالیت بیشتری نشان می دهند. این شاخه دستگاه هشدار دهنده بدن است که با افزایش دادن آهنگ تنفس، ضربان قلب، جریان خون به عضله ها و آزاد شدن آدرنالین، به رویدادهای استرس زا یا خطرناک پاسخ می دهد (شولتز، ۱۹۹۸).
یکی از منتقدان عمده ی الگوی عملکرد مغز آیزنک یک روان شناس عصب شناختی به نام گری (۱۹۷۰، ۱۹۸۱ و ۱۹۸۲) است. گری دستگاه های مغزی درگیر در انواع گوناگون رفتار و تجارب ذهنی، به ویژه تجارب هیجانی را مورد مطالعه قرار داده است. وی معتقد است که هیجان ها منعکس کننده ی پیش بینی های اکتسابی پیامدهای مطلوب (در مورد امید و شادی) یا پیش بینی های اکتسابی پیامدهای نامطلوب (در مورد اضطراب یا ناکامی) هستند. گری همچنین معتقد است که هیجان های مثبت از طریق بخش متفاوتی از مغز تنظیم می شوند و هیجان های منفی از طریق بخشی دیگر. وی دستگاه درگیر در هیجان های مثبت را دستگاه گرایش و دستگاه درگیر در اضطراب را دستگاه بازداری رفتاری یا دستگاه توقف می نامد (کارور و شی یر،ترجمه رضوانی،۱۳۸۷).
کاستا و مک کری
از جمله کسانی که درباره ی صفات یا ویژگی های شخصیتی تحقیقات گسترده ای انجام داده اند، رابرت مک کری و پل کاستا هستند که در «مرکز پژوهش پیری شناسی مؤسسه ی ملی سلامتی در بالتیمور مریلند» می باشند. آنها پنج عامل اصلی شخصیت را مشخص کرده اند (شولتز،۱۹۹۸).
مک کری و کاستا با استفاده از تحلیل عاملی به این نتیجه رسیدند که می توان بین تفاوت های فردی در خصوصیات شخصیتی پنج بُعد عمده را منظور نمود. روان رنجور خویی (N)، برون گرایی (E)، پذیرش یا گشودگی (O)، سازگاری یا خوشایندی (A)، وظیفه شناسی (C).
این عوامل از طریق انواع فنون ارزیابی، از جمله خود سنجی ها، آزمون های عینی و گزارش های مشاهده گران تأیید شدند. سپس پژوهشگران یک آزمون شخصیت به نام «پرسشنامه ی شخصیت NEO» ساختند که سر واژه های به دست آمده از حرف اول سه عامل اول برای اسم آن استفاده شده است. یافته های با ثبات عوامل یکسان از روش های ارزیابی مختلف، حکایت از آن دارند که می توان روی این عوامل به عنوان جنبه های برجسته ی شخصیت حساب کرد .صفات مشخصه این عوامل عبارتند از:
۱٫ روان رنجور خویی (نگران، نا ایمن، عصبی، بسیار دلشوره ای).
۲٫ برون گرایی (معاشرتی، حراف، لذت جو، بامحبت)
۳٫ گشودگی (مبتکر، مستقل، خلاق و شجاع).
۴٫ خوشاوندی (خوش قلب، دلسوز، ساده دل و مؤدب).
۵٫ وظیفه شناسی (با دقت، قابل اعتماد، سختکوش و منظم) (هرن و میشل، ۲۰۰۳؛ به نقل از شولتز، ۱۹۹۸).
به شکل کلی تر این عوامل عبارتند از: روان رنجور خویی (N) به تمایل فرد برای تجربه، اضطراب، تنش، ترحم جویی، خصومت، تکانش وری، افسردگی و عزت نفس پایین بر می گردد، در حالی که برون گرایی (E) به تمایل فرد برای مثبت بودن، جرأت طلبی، پر انرژی بودن و صمیمی بودن اطلاق می گردد. پذیرش (O) به تمایل فرد برای کنجکاوی، عشق به هنر، هنرمندی، انعطاف پذیری و خرد ورزی اطلاق می شود، در حالی که سازگاری (A) به تمایل فرد برای بخشندگی، مهربانی، سخاوت، همدلی و هم فکری، نوع دوستی و اعتماد ورزی همراه است. سرانجام این که وظیفه شناسی (C) به تمایل فرد برای منظم بودن، کارا بودن، قابلیت اعتماد و اتکا، خود نظم بخشی، پیشرفت مداری، منطقی بودن و آرام بودن بر می گردد (جعفرنژاد و همکاران، ۱۳۸۳).
آرنولد باس و رابرت پلومین: نظریه خلق و خو
به باور باس و پلومین (۱۹۸۴)، نکته ای حیاتی که خلق و خوها را از سایر صفات (خصیصه های) شخصیتی متمایز می کند این است که خلق و خوها بایستی دارای مبنای ژنتیکی (موروثی) باشند. از آنجا که مبنایی ژنتیکی دارند در اوایل دوران زندگی آشکار می شوند. با این وجود آنان باور دارند که خلق و خوها در طول دوران زندگی میزانی از تداوم را نشان دهند. باس و پلومین با این حال هشدار می دهند که به دو دلیل نباید انتظار داشت که این تداوم کامل باشد. دلیل اول این که، ژن ها به طور مداوم عمل نمی کنند، بلکه در طول رشد قطع و وصل می شوند، که این امر مانع از تداوم می شود و دلیل دوم این که، خلق و خوها به رغم آن که مبنای ژنتیکی دارند، در اثر تجربه می توانند تغییر یابند (کارور و شی یر، ترجمه رمضانی،۱۳۸۷).
در آغاز دهه ی ۱۹۷۰ آرنولد باس و رابرت پلومین تا حدودی بر مبنای پیشنهادات اس.دایاموند (۱۹۵۷) استدلال کردند که سه گرایش شخصیتی بهنجار وجود دارد که شایسته آن است که خلق و خو نامیده شود. این سه گرایش عبارتند از: تهییج پذیری (تحریک شدن به طور خودکار در موقعیت های اضطراب آور)، سطح فعالیت (برونداد کلی نیرو یا رفتار شخص) و مردم (اجتماع) آمیزی (ارج نهادن به فرایند تعامل با سایر افراد) (همان منبع).
نظریه سرشت و منش کلونینجر
نظریه سرشت
کلونینجر (۱۹۸۶) کار خود را روی ساختار شخصیت شروع کرد که یک مدل عمومی از تفاوت های موجود در بیماران با اختلال جسمی سازی و اختلال اضطراب عمومی را ارائه دهد. او مشاهده کرد که بیماران با اضطراب جسمانی دارای ویژگی های شخصیتی تکانشور- پرخاشگر هستند در حالی که بیمارانی که دارای اضطراب شناختی یا ذهنی فراگیر هستند، ویژگی شخصیتی وسواسی- اجباری را نشان می دهند.
قبل از این آیزنک با استفاده از پرسشنامه شخصیتی آیزنک (EPQ) مشخص کرده بود که بیماران هیستریک و بیماران دیگر دارای اضطراب جسمی از تیپ شخصیتی روان نژند برون گرا برخوردار هستند. در حالی که افراد روان نژند با اضطراب شناختی درون گرا
ی روان نژند توصیف شده بودند (آیزنک و آیزنک، ۱۹۷۶؛ کُوز، ۲۰۰۳).
کلونینجر یک مدل عمومی ارائه کرده است که شخصیت بهنجار و نابهنجار را مانند مدل آیزنک در بر می گیرد، اما مدل آیزنک را رد می کند و معتقد است که ابعاد برون گرا و درون گرای مدل آیزنک فقط جنبه های فنوتایپی شخصیت را که قابل مشاهده هستند می سنجد و ساختارهای فنوتایپی و ژنوتایپی همسان فرض می شوند. وی معتقد است که بُعد برون گرایی آیزنک از لحاظ ژنتیکی هتروژنوس (ناهمگن) تلقی شده است. برون گرایی از نظر کلونینجر ترکیبی از ویزگی های تکانشوری و اجتماع آمیزی می باشد که از لحاظ ژنتیکی مستقل از یکدیگر هستند (کُوز، ۲۰۰۳).
اما این ویژگی یعنی برون گرایی در نظریه آیزنک همگن در نظر گرفته شده و طبعاً تحت تأثیر عوامل یکسانی قرار می گیرند. در حالی که در نظریه ی کلونینجر سعی می شود ابعادی از شخصیت که جنبه های وراثتی دارند مستقل از یکدیگر در نظر گرفته شوند (حق شناس، ۱۳۸۸).
البته کلونینجر خود معترف است که نظریه جفری گری (۱۹۸۱) در ساختار زیربنایی نظریه او و برای ساخت پرسشنامه سرشت و منش نقش مهمی داشته است. گری با شواهد آزمایشی نشان داده بود که با داروهای ضد اضطراب هم نوروتیزم کاهش می یابد و هم برون گرایی افزایش می یابد. او نتیجه می گیرد که اضطراب می تواند به عنوان یک بُعد مستقل شخصیت باشد و نه محصولی از ترکیب دو بُعد درون گرایی و نوروتیزم که در نظریه آیزنک مطرح گردیده است. علاوه بر این، تکانشوری بیش از آن که ترکیبی از برون گرایی و نوروتیزم باشد، دارای ویژگی هایی مستقل است. گری نشان داده است که در شرایط یادگیری عامل یا کنشگر در شرایط تنبیه، میزان یا نرخ پاسخ دهی با افزایش نمره اضطراب افزایش پیدا می کند در حالی که در شرایط پاداش، میزان ارائه پاسخ با افزایش نمره تکانشوری همسو است. این در حالی است که این یافته ها با ابعاد آیزنکی ارتباطی را نشان نمی دهد (کاویانی، ۱۳۸۶؛ کُوز، ۲۰۰۳؛ حق شناس، ۱۳۸۸).
گری برای اضطراب و تکانشوری به ترتیب سامانه های بازداری رفتاری و فعال سازی رفتاری را پیشنهاد نموده است. وی با گردآوری شواهد عمدتاً آزمایشی- تجربی نشان می دهد که هر یک از این سامانه ها در انسان و حیوان دارای مدار عصبی اختصاصی و مستقل از دیگری می باشد. البته علاوه بر دو سامانه مورد اشاره، گری سامانه سومی را به عنوان سامانه ستیز و گریز نیز مطرح می سازد که برای آن نیز مدار عصبی ویژه ای را تعریف نموده است. کلونینجر علاوه بر استفاده از نظریه گری، از نظریه شخصیتی روانپزشک سوئدی، هنریک سجوبرینگ نیز استفاده کرده است؛ او مدلی بر اساس نظریه های عصبی- ژنتیک ارائه کرده است. سجوبرینگ (۱۹۷۳) سه بُعد متانت (در مقابل تکانشوری)، اعتماد (در مقابل وسواسی- اجباری) و پایداری (در مقابل ویژگی دمدمی مزاج اجتماع آمیز) مطرح کرد (کاویانی و پورناصح، ۱۳۸۴).
بر اساس اطلاعات موجود در زمینه های فوق کلونینجر (۱۹۸۷ و ۱۹۹۱) مدل زیست روانی خود را برای توضیح مؤلفه های سرشت ارائه نمود. در گام اول او بر آن است که سامانه های مرتبط با سرشت های پیشنهادی خود را در مغز توضیح دهد. او شواهدی ارائه می کند که هر سرشت دارای سازمان یافتگی کارکردی در مغز است که متفاوت و مستقل از یکدیگر برای فعال سازی، ابقاء و بازداری رفتار در پاسخگویی به گروه های تعیین شده ای از محرک ها می باشند (حق شناس، ۱۳۸۸).