رفتار انسان و دیدگاه کان

۲-۱-۴ هنر از دیدگاه کاندینسکی
کاندینسکی در کتاب معنویت هنر میگوید: «هر اثر هنری فرزند زمان خویش است و در بسیاری از موارد، زاینده احساسات ما، در نتیجه هر دوره فرهنگی، هنر ویژه خود را میآفریند که تکرار نشدنی است. تلاش برای احیاء اصول هنری گذشته در بهترین شکل خود، هنری مرده را تولید میکند. اینگونه شبیه سازی صرفاً تقلید است».
کاندینسکی در جای دیگر کتاب معنویت در هنر، هنرمند را کسی میداند که در رأس مثلثی ایستاده که همان حیات روح است. کاندینسکی هنری را که فقط از نظر تکنیک پیشرفت کند و چنان تخصصی شود که فقط برای هنرمندان قابل درک باشد و تنها عدهای منتقد و هوادار از آن تعریف و تمجید کنند سرزنش میکند.
هارمونی هنر ساختاری ماهرانه طلب میکند. چیزی که کمتر برای چشم و بیشتر برای روح گیرایی داشته باشد این ساختار نهایی ممکن است هارمونی هنری آینده گردد. اثر هنری به شکلی رازآمیز از هنرمند زاده میشود. از او حیات و هستی میگیرد و دارای نیروی هدفمند و معین است،و از این دیدگاه درونی است که میتوان درباره خوبی یا بدی اثر هنری قضاوت کرد هنرمند باید حرفی برای گفتن داشته باشد، زیرا هدف وی تسلط بر فرم نیست، بلکه تطبیق فرم با معنای درونی آن است.
هنرمند بر خلاف دیگران مسئولیت سه گانهای بر عهده دارد:
الف ـ باید تاوان استعدادی را که دارد بپردازد؛
ب ـ رفتار، احساسات و افکار وی مانند هر انسان دیگری فضایی را خلق میکند که یا آلوده یا سمی است؛
ج ـ این افکار و رفتار، مصالح و خلاقیت او هستند و خود بر فضای معنوی اثر میگذارند.
۲-۱-۵ هنر از دیدگاه هربرت رید
هربرت رید نویسنده کتاب هنر و اجتماع، معتقد است که مردم همه تا حدودی هنرمندند. او هنر را طراحی میداند که حساسیت، آن را شکل میدهد واحساسی است که شکل خوب را به وجود میآورد و این هر دو مفهوم هماهنگی (تناسب) را در بر دارد که ارضاء حس زیباشناسی ما باشد.
«باید باور داشت که اهمیت هنر از اقتصاد و فلسفه، بسی بیشتر است. هنر مقیاسی است که نسبت مستقیم با بینش روحانی آدمی دارد و حیات و حرکت هنر در بیشتر ادوار تاریخی با یکی از اشکال دیانت بستگی داشته است. در طی دو سه قرن گذشته این بستگی رفته رفته سستتر شده؛ به نظر نمیرسد به زودی تماس تازهای برقرار شود».
۲-۱-۶ هنر از دیدگاه شریعتی
شریعتی علم را کوشش انسان برای آگاه شدن از آنچه هست میداند. ولی هنر را کوشش انسان برای برخوردار شدن از آنچه باید باشد، اما نیست معرفی میکند. او میگوید: هنر قدیم در حد تقلید از طبیعت نگاهداشته شده بود. اما من درست بر عکس میفهمم هنر درست تقلید از ماوراء محسوسات است تا طبیعت را به گونه آن تزئین کند. امروزه ساختن نوع بالاتری از انسان و از بشر است.
هنر را میتوان مهارت در بیان و نیز استفاده از تخیل خلاقه دانست. یا به عنوان عملی که با ایجاد کمیتی مادی از زیبایی سر و کار دارد. همچنین هنر جستجوی حقیقت نیز قلمداد شده است. هنر اصیل ما را به ماهیت واقعی هر چیز، خصوصاً به روحیه و رفتار انسانی نزدیک میکند ولی حیطه حقیقت و زیبایی از حیطه هنر وسیعتر است. و بالاخره هنر را نوعی وسیله ارتباط یا زبان دانستهاند کما اینکه «آی.ا.ریچاردز» هنر را شکل عالی فعالیت ارتباطی میخواند.
آخرین تعریفی که از هنر شده تصور امروزی ضد هنر است که به گفته آرنولد هازر عبارت است از «نفی هنر به طور کلی». و بر طبق عقیده کمونیستها هنر وسیلهای برای رسیدن به یک هدف است و در نظریه هنر به خاطر هنر، رابطه هنر جدید با طبیعت، رابطهای بر اساس نقض کردن است.
باتو: هنر، تقلید زیبائی طبیعت است و هدفش لذت.
شیللر: هدف هنر، زیبائی و منشأ زیبایی نیز لذت است.
گیرشمان: فعالیت در حوزه زیبایی، هنر است.
مندلسون: هنر، زیبائی را که با احساس مبهمی ادراک میگردد، به مرحله تحقیقی و خوب ترفیع میدهد.
حال به چند نظریه در رابطه با هنر و زیبائی اشاره مینمائیم، که به روشن شدن بحث کمک بسزایی مینماید. علینقی وزیری، در پایان کتاب خود چنین نتیجه گیری میکند: هنر، کوششی است برای اینکه در مجاورت عالم واقعی، عالمی آمالی، عالمی مملو از نقشها و احساسات بیشائبه خلق گردد … هنر، شکننده سدهایی است که میان آدمیان و ملل به وجود آمده است، یک رابطه بینالمللی و نژادی است که موجب نزدیکی و علاقه میان نخبگان ملل و نژادها میگردد، قادر است روزی همه را متحد کرده و کمک مؤثری برای تشکیل یک تمدن هماهنگ باشد و وسیلهای گردد که نزدیکی و یگانگی بیشتری میان آدمی و طبیعت و میان وجود انفرادی و وجود جهانی ایجاد شود.
در هر هنری نوعی تصرف به صورت بسیار کلی یا شاید تناقض آمیز وجود دارد، هنری که کاملاً تابع قواعد هندسی باشد بیروح است. ژاپنیها اعتقاد داشتند زیبایی حقیقی تا آن حد منظم نیست. هر آنچه تماماً عقلانی باشد نمیتواند حس زیباشناختی را کاملاً ارضا کند. همیشه وظیفه هنر این بوده است که ذهن انسان را کمی آن سوی حدود فهم بکشاند نقطهای که از حدود امور عقلانی فراتر میرود. بیکن میگوید: هنر همیشه باید چیز غریبی در تناسب خود داشته باشد.