متاسفانه، کالیگولا فیلسوفی است که قدرت امپراتورانه دارد ،و در تحمیل آزمونهای اخلاقی خویش بر مردم روم لحظه ای درنگ نمی کند .اگرچه او نمی تواند بر مرگ غلبه کند ، اما می تواند زمام چگونه و چه هنگام مردن مردم را در دست بگیرد. اگرچه نمی تواند ضامن خوشبختی باشد ، اما می تواند موزّع بدبختی باشد . کالیگولا می خواهد خود را از بند هر احساسی ، هر عاطفه ای و هر تکلیف اخلاقی رهاکند . در یکی از مراحل پایانی این رهاسازی خود از طریق بیرحمی ، معشوقه وفادارش، کایسونیا،را خفه می کند و می گوید : « من زنده ام،،در مقابل آن ،تقلید مسخره ای بیش نیست . و این است خوشبخت بودن . خوشبختی همین است.»
تنها شخصیتی که در نمایشنامه نه از کالیگولا وحشت دارد نه مفتون اوست، کرئاست.کرئا به خود کالیگولا می گویدکه آرزو دارد او را بکشدچون او تهدیدی برای امنیّت و خوشبختی بشر است . او تصدیق می کند که حکومت کالیگولا ادامه منطقی فلسفه پوچی اوست،اما اعتراضش به حاکمی است که « فلسفه اش را بدل به اجساد می کند». کرئا تاکید می کند که «مثل همه مردم است » و می خواهد « زندگی کند و خوشبخت باشد».کرئا برایش تحمل ناپذیر است که کالیگولا زندگی را از معنا تهی می کند . او به این اصل اساسی معتقد است که «برخی اعمال…از برخی دیگر بیشتر شایسته ستایشند».این کرئاست که توطئه گران وحشت زده را درکار کشتن کالیگولا رهبری می کند، و این کالیگولاست که می گذارد اواین کار را بکند .در واقع، کالیگولا، که رعایایش را به بلهوسانه ترین دلایل شکنجه کرده و کشته است ، با نابود کردن لوحه مومی که می تواند نشان دهد کرئا در توطئه دست داشته است «بیگناهی» را به کرئا باز می گرداند .
چندلحظه پیش از ورود توطئه گران ، کالیگولا در برابر آینه اعتراف می کند که راه خطایی را در پیش گرفته است . او خیره در تصویرش فریاد می زند :«دستهایم را پیش می برم و با تو برخورد می کنم ،همیشه تو را در برابر خود می بینم ، و من از تو نفرت دارم.من به راهی که می بایست بروم نرفتم ،به راهی رفتم که به هیچ جا نمی رسد.آزادی من آزادی نیست …».
به نظر می رسد که کمتر کسی باشد که با این این نتیجه گیری موافق نباشد. آن محالی که کالیگولا در جستجوی آن است به توفیقی نرسیده است ،چه با معیارهای گنوسیها بسنجیم، چه با معیارهای نیچه. درظاهرو سطح، کالیگولا به رعایایش نشان داده است که زندگی چقدر پوچ می تواند باشد ،اما «تعلیم» اوتفاوت پایداری ایجاد نکرده است. رعایای او بی تردید به محض آنکه او بمیرد به توهماتشان بازخواهندگشت.اما آنچه در سایه تردید می ماند معنا و اهمیت اخلاقی این سخن اوست که «راه خطایی را در پیش گرفته است»و «آزادی اش آزادی نیست». آیا کامو می خواهد به ما بگوید «قدرت سرسام آور خدای نابودکننده» به کار کالیگولا نیامد ،یا آنکه می خواهد بگوید چنین رفتاری از هرکس که سر بزند اخلاقاً نادرست است؟ اگر پیام او این دوّمی باشد ،توضیحی درباره او نمی دهد . پس می ماند اینکه ببینیم آیا می توان به صورت عینی نشان داد که «راه» کالیگولا اخلاقاً نادرست است یا نه.
وقتی که کالیگولا بر اثرزخمهایی که برداشته است می میرد ، فریاد می زند : «من هنوز زنده ام!» .منتقدان درباره معنای این سطح واقعی حیران مانده اند. احتمالاً کامو به این دلیل آن را درنمایشنامه گنجانده است که سوئتونیوس می گوید اینها واپسین کلمات کالیگولا بودند و نیز به این دلیل که اینها کلماتی بهت افکن و شورانگیز برای پایان دادن به نمایشنامه هستند .
۴-۴-۶-۴ نمایشنامه ی «قطار» و مضمون ابزوردیسم
متأسفانه در هیچ کدام از مقالات و نقد هایی که پیرامون آثار توفیق الحکیم به زبان فارسی تألیف و ترجمه شده اند اشاره ای به نمایشنامه قطار نشده است. نکته دیگر آنکه نام گذاری تئاتر ابزورد بر نمایشنامه قطار هرگز به معنی نادیده گرفتن آرای توفیق الحکیم پیرامون تئاتر ابزورد نیست بلکه این تحلیل تنها بر اساس پژوهش متن شکل گرفته است. بدیهی است همان گونه که آثار حکیم به تمامی به فارسی برگردان نشده است. آگاهی ما از تئاتر ابزورد توفیق الحکیم بسیار اندک است و برای روشن شدن این موضوع نیازمند به دستیابی مجموعه آثار و افکار او هستیم که متأسفانه به چند دلیل در حاشیه مانده است. نخست آنکه توفیق الحکیم در ایران با نمایشنامه های کلاسیک خود معرفی شده است و این تعبیر در اذهان عمومی شکل گرفت که توفیق الحکیم در نقطه ای مقابل با تئاتر ابزورد قرار دارد و این باور همچنان بر آثار او سایه انداخته است.
« نمایشنامه ها و داستان های توفیق، دارای دو جنبه واقع گرا و انسانی است. جنبه واقع گرای آن در حقیقت به صبغه های ذاتی و قومی می پردازد و از استواری و قدرت برخوردار است، اما در بخش انسانی آثارش نویسنده سخت از ادبیات و فلسفه غربی متأثر است و می کوشد تا آثارش را به صورتی جهان شمول عرضه کند.»
نکته دیگر آنکه تئوری های تئاتری توفیق الحکیم در ایران انتشار نیافته است و آخر آنکه نمایشنامه های ابزورد توفیق الحکیم در سال های واپسین عمر او تألیف شده است و این آثار به لحاظ کمی بسیار اندک هستند و از این رو همچنان در محاق مانده اند.
گونه نمایش
برهم ریختن زمان و مکان باعث ناامنی می شود. آنچه که باعث به وجود آمدن تعادل می شود، ذهن آدمی است اما هنگامی که ذهن آدمی به نمادها و نشانه های مکانی و زمانی خو گرفته باشد و آن نمادها و نشانه ها در هم بریزد چه ملاکی برای تشخیص حقیقت وجود دارد در آن صورت تنها ابهام پدید می آید و هویت آدمی
فرو می پاشد زیرا ذهن آدمی نیازمند آگاهی است و این آگاهی هنگامی شکل می گیرد که او در مواجه با حقایق جهان قرار بگیرد. انسان نباید خود را مرکز جهان تصور کند زیرا تمام دانش او وابسته به آن چیزی است که می بیند و می شنود و… اما اگر تمام این توانایی اندک در یک آن ویران شود. او چگونه می تواند سره را از ناسره تمیز دهد؟
اما آیا انسان با تمام نقصان ها مسئول است؟ آیا او نمی تواند به راحتی منکر تمامی وظایف خود شود؟ هرگز! زیرا زنده بودن او را مسئول می کند که نگران حیات خود و دیگران باشد. او در این جهان تنها نیست و هر آن ممکن است یک اشتباه که از غفلت او سرچشمه می گیرد، حوادث دل خراشی را رقم بزند. اما انسان چگونه می تواند آگاه باشد هنگامی که دانش او با حواس پنج گانه او محدود، می شود؟ حال آنکه ممکن است یک حادثه کوچک تمام نشانه ها ی و نمادهایی که راه را به او نشان می دهد را نابود سازد. آنچه توفیق الحکیم در نمایشنامه «قطار» با ما در میان می گذارد، تلنگری است که به وجدان بیدار ما می زند.

در نمایش حاضر بسیاری از اشخاص بازی بدون پرداخت نمایشی و بدون در نظر گرفتن نوع طنز اثر وارد نمایش می شوند و بدون کوچک ترین خلاقیت نمایشی به تماشاگر معرفی می شوند. پاره ای از این اشخاص بازی عبارت اند از:
یک تیپ ثروتمند عرب که همه چیز را از دریچه مادیات می نگرد به نام بک. یک تیپ زن و شوهر که مدام بر سر هر چیز ساده به مجادله می پردازند. (بک و زن). یک تیپ مدرس عرب، خشک و عصا قورت داده، با ادعای زیاد و دانش کم به نام مدرس. این افراد لحظه ای کوتاه وارد نمایش و پس از زمانی کوتاه از صحنه خارج می شوند. اما همین ورود و خروج ها به نمایشنامه آسیب می رسانند. تنها منطق حضور آن ها در صحنه نمایش این است که راننده قصد دارد از مسافران رنگ چراغ قطار را بپرسد.
به این گفت وشنود توجه فرمایید.
ـ آتش کار: و شما استاد… جناب عالی؟
ـ مرد: من مدرس اصول بایگانی و خط عربی هستم.
ـ آتش کار: عالیه… ممکنه بفرمایید اون چه رنگیه؟
ـ مدرس: رنگ… زرده.
ـ آتش کار: زرد؟
ـ راننده: این نامعقوله.
ـ آتش کار: استاد رنگ زرد وجود نداره… یا قرمز یا سبز.
ـ مدرس: سبحان الله… من زرد می بینم… من آزادم برادر. (۲۱)
نکته دیگر نمایشنامه نویس برای آنکه نشان دهد راننده ابتدا به ساکن از مسافران رنگ چراغ را می پرسد و هنگامی که ناامید شد قطار را ترک می کند تا با رسیدن به اولین ایستگاه از این موضوع اطلاع حاصل نماید. ناخواسته صفحات بی شماری را با این پرسش و پاسخ بیهوده می گذراند تا جایی که اهمیت و علت این پرسش (خطری که قطار را تهدید می کند و مسافران باید برای سرنوشت خود تصمیم بگیرند) تحت الشعاع قرار می گیرد و تکانه های واپسین نمایشنامه نویس که حکایت از ویران شدن راننده (فرد آگاه اما ناتوان) بی ثمر می شود.
ساختار نمایشنامه پلکانی است و حوادث یکی پس از دیگری شکل می گیرد و هر حادثه معلول حادثه پیشین و علت حادثه پسین است اما آنچه نمایشنامه را به یک اثر ابزورد نزدیک می کند، رویدادهای واقع گریز آن است. این رویدادها یک اتمسفر ویژه را در اثر پدید می آورد که ما را به سوی آثار ابزورد هدایت می کند. در میانه های نمایش راننده و آتش کار قطار را ترک می کنند و به کوشک راهنما می روند تا از باز و بسته بودن خط، اطلاع حاصل نمایند. اما کنکاش بیهوده است.
ـ راننده: طبیعتاً ایستگاهی پیدا کردیم ولی…