«برل» متذکر می شود که قدرت، یکی از اساسی ترین عناصر موجود در هر یک از سطوح سازمان انسانی است. همچنین «زالزنیک» به روشنی توضیح داده است که رقابت برای کسب قدرت در همه ی ساختارهای سیاسی اتفاق می افتد و سازمان های تجاری نیز از آن مستثنی نیستند. سرانجام، «بیرستد»۳ معتقد است که در هر مجمعی، قدرت باید در زمره ی مهمترین عنصر تشکیلاتی تلقی شود و جایگاه نخست را در مجموعه ی عناصر هر تشکلی، به خود اختصاص دهد تا سازمان بتواند دوام و پایداری لازم را کسب کرده و هنجارهای خود را اعمال کند.
بدون قدرت، هیچ سازمان و هیچ فرمانی وجود نخواهد داشت. اگر کسی یک بررسی جزئی نگرانه از مقوله ی قدرت داشته باشد، بدون تردید درمی یابد که قدرت، مرکزی ترین مکان را در سازمان داراست. با این حال، هنوز در بررسی سازمان و مدیریت، قدرت به عنوان یک متغیر فراموش شده و کم اهمیت در نظر گرفته می شود. (ال دفت، ۱۳۷۸،ص۱۴۶).
دو پژوهشگر، به نامهای مک کللند و دیوید برن هام۴ بر این باورند؛ مدیران موفق کسانی هستندکه به نفع سازمان (و نه برای فخر فروشی)، بر دیگران اعمال نفوذ نمایند و قدرت خود را در آن راه به کار برند. آنان که با تسلط کامل بر نفس سرکش خویش
(تنها جهت تامین منافع سازمان) بر دیگران اعمال قدرت می نمایند، (در مقایسه با آنان که از قدرت برای تامین منافع شخصی سوء استفاده می کنند یا می کوشند تا با تکیه بر آن محبوب القلوب شوند)موثر تر و موفق تر خواهند بود. (استونر و فریمن،۱۳۷۵،ص۲۳۳).
۲-۲-۲) تعاریف قدرت
قدرت به عنوان توانایی وادار کردن شخصی به انجام کاری که می خواهیم، یا توانایی رخداد مسائل به روشی که می خواهیم، تعریف می شود.(شرمرهون و دیگران،۱۹۹۷،ص۲۹۱).
لرد آکتون۲ اظهار می دارد: «قدرت میل به فساد دارد و قدرت مطلق، مطلقاً فساد آور است». ولی شواهد حاکی از آن است که بسیاری از مسایل و مشکلات در ارتباط با قدرت، ناشی از برخی از اهداف صاحبان قدرت و برخی از ابزار مورد استفاده قدرت (و نه صرف تصاحب قدرت) است. (هادیزاده مقدم، اکرم؛ ۱۳۷۸).
تعریفی از قدرت آمیزه ای از تعریف هایی است که به وسیله جرالد سالان ســـیک و جفری ففر (۱۹۷۷) و رابرت آلن ولایمن پورتر (۱۹۸۳) ارائه شده است. تعریف مزبور بدین شرح است: «قدرت عبارت است از توانایی و اعمال نفوذ برای انجام شدن کارها بدان گونه که صاحب قدرت می خواهد انجام شود؛ این همان قدرت پنهان برای اعمال نفوذ بر افراد است.». تعریف مزبور دارای چندین نقطه ی قوت است که می توان بدان وسیله سازمان را درک کرد. نخست اینکه بر نسبی بودن قدرت تأکید می کند. دوم، عبارت «شیوه ای که صاحب قدرت می خواهد کارها انجام شود» به صورت بالقوه یادآور این واقعیت است که تعارض وجود دارد و اغلب با استفاده از قدرت؛ روش، وسیله، رویکرد و «حوزه ی اقتدار یا قلمرو» تعیین می شود. این ها به مبارزه هایی که درباره ی نتایج درمی گیرد، محدود نمی شود. اشاره به این نکته اهمیت زیادی دارد، زیرا اصولاً قدرت یک پدیده ی ساختاری است (یعنی نتیجه ی تقسیم کار و تخصصی کردن کارهاست). (رابینز، ۱۳۷۸،ص۷۷۱).
قدرت یعنی داشتن توان و کفایت ذاتی و یا اکتسابی برای تأثیرگذاری و اعمال نفوذ بر دیگران در موقعیت ویژه ای و واداشتن و حرکت دادن آن ها برای اجرای خواسته های خود و در مسیر صحیح قرار دادن آن ها به نحوی که بهترین و بیشترین نتیجه را برای فرد اعمال کننده قدرت عاید سازد. (فخیمی، ۱۳۷۹،ص۳۳۵).
قدرت ظرفیت تاثیر گذاری بر افرادی است که در شرایط مستقلی هستند به عبارت دیگر قدرت توانایی تاثیر بر رفتار دیگران است.
از دیدگاه جامعه شناسان قدرت توانایی تحمیل خواسته ها بر دیگران است، حتی اگر دیگران به طریقی مقاومت کنند.
قدرت امکان تحمیل خواسته ها بر رفتار دیگر افراد است.
فخیمی (۱۳۷۹) تعاریف چندی در زمینه قدرت به شرح ذیل ارائه کرده است:
قدرت به زعم «فرنچ» و «ریوِن» عبارت است از: « عمل «منابع قدرت» و نفوذ بالقوه ای که دارنده آن می تواند بر دیگران اعمال نماید».
از دیدگاه «داهل» ماهیت قدرت گاهی به عنوان عامل کنترل کننده ملاحظه می شود و گاهی نیز توانایی فرد یا گروه در تشویق فرد یا گروه دیگری برای انجام کاری که در غیر این صورت انجام نمی شد، می باشد.
به عقیده «ماکس وبر» قدرت، عملی احتمالی می باشد که اعمال کننده آن در محدوده روابط اجتماعی در موقعیتی خواهد بود که توانایی تأمین و به اجرا در آوردن خواست های خود را از طریق کاربرد فشار به صورت آشکار و یا تلویحی خواهد داشت.
«هایدر» قدرت را وسیله اجرای مقاصد و عملکرد توانایی های فرد از طریق تعامل فردی و یا گروهی نام گذاشته است.
در استنباط «امرسون» قدرت را می توان عمل وابسته کردن تلقی نمود. به زعم وی وابستگی اعمال کننده قدرت توسط شخص «الف» بر شخص «ب»، اولاً نسبت مستقیم با زمینه انگیزش شخص «الف»، از فعالیت هایی که باید توسط شخص «ب» به مرحله ی عمل درآید، دارد و ثانیاً، شخص «ب» تحت اعمال قدرت قرار می گیرد، و برای دست یابی به اطلاعات و یا استفاده از امکانات ویژه ای که اعمال کننده قدرت در اختیار دارد به کنترل شخص «الف» وابسته می شود و نفوذ وی را بر خود می پذیرد.
به عقیده «هیکسون» و دیگران، قدرت یعنی فکر، عقیده و مفهوم ساختاری و ذاتی که در تئوری های سازمان از آن سخن رفته است. به نظر وی، قدرت واحدهای فرعی سازمان، مرتبط با توانایی آن ها در مواجهه با مسائل حادث در شرایط غیر مطمئن و قابلیت جایگزینی آن، از طریق کنترل مقتضیات استراتژیک که دیگر فعالی
ت ها به آن وابسته هستند، می باشد.
طرز تفکر دیگری توسط «رانگ» ارائه شده است. نامبرده عقیده دارد که قدرت به دو گونه مشاهده می شود: قدرت بالفعل و قدرت بالقوه که در اختیار داشتن هر یک الزاماً به مفهوم استفاده و کاربرد قدرت نمی باشد. تفاوت اساسی بین قدرت بالفعل و قدرت بالقوه، به زعم «رانگ» در تلاش برای نفوذ در شخص یا اشخاص، قابل مشاهده می باشد. او می گوید که هر دو نوع قدرت با رفتاری آشکار و تلویحی توأم می باشند که در شخص اعمال کننده متبلور می شوند.
«بیراستد» قدرت را یک پدیده اجتماعی می داند. به عقیده «لی پیت» و دیگران، قدرت نیرویی بالقوه در بعضی از افراد برای به حرکت درآوردن افراد به صورت گروهی و یا فردی در مسیری خاص و یا عوض کردن مسیر حرکت آن ها می باشد. از طرفی «قدرت» دارای اجزاء متشکله «بالقوه و بالفعل» می باشد و به زعم «مینتون» اعمال قدرت از طریق تأثیرگذاری و یا نفوذ، کوشش هایی برای بدست آوردن و کاربرد آن توسط فرد برای نفوذ در دیگران به صورت بالقوه و یا بالفعل می باشد.
۲-۲-۳) قدرت در سطوح مختلف سازمان