فصل سوم
سطح فکری

مقدمه :
اندیشه های شاعر،جهان بینی او، خوشبینی وبدبینی نسبت به جهان، داشتن روح ملّی و…از مواردی است که در سطح فکری مورد بررسی قرار می گیرد .
در این بخش اندیشه های حافظ ومحوی با عنایت به دیوان آن ها بررسی می شود؛وچون بیشترکتاب ها حافظ را عارف معرفی کرده اند و محوی را صوفی نامیده اند، لازم است تفاوت واژه های صوفی وعارف ،عرفان و تصوّف قبل از بحث اصلی مورد بررسی قرار گیرد.
عارف : ” در لغت به معنی شناسانده است ،و در اصطلاح صوفیان به خود شناس خداشناسی که علم او به معنی و حقایق باشد نه الفاظ وظواهر اطلاق می شود . “
صوفی :واژۀ صوفی به شیوه های گوناگون و از دید گاه های مختلف مورد بررسی قرار گرفته است : ” گروهی گفته اند که صوفی را از آن جهت صوفی خوانند که جامۀ صوف دارد و گروهی دیگر گفته اند بدان صوفی خوانند که اندر صف اول باشند و گروهی دیگر گفته اند بدان صوفی خوانند که تولّی به اصحاب صفّه کنند ؛ گروهی گفته اند که این اسم از صفا مشتق است “
عرفان: ” به معنی اعم ، علم وفنّ مخصوص نیست که دارای موضوع و مبادی و مسائل مخصوص با شد ، بلکه عرفان به یک معنی با همه انواع علوم وفنون سازش دارد . و همچنین دین و مذهب خاصّی هم نیست که در مقابل ادیان و مذاهب دیگر مذهبی تازه و مستقل محسوب شود بلکه باز عرفان به معنی عام با همه مذاهب و فرق سازش دارد .”
تصوّف : تصوّف هم یکی از شعب و جلوه های عرفان محسوب می شود . تصوّف یک نحله و طریقه سیر و سلوک عملیست که از منبع عرفان سر چشمه گرفته است ممکن است شخص عارف باشد امّا صوفی نباشد چنان که ممکن است شخص به ظاهر داخل طریقه تصوّف باشد امّا از عرفان بهره ای نبرده باشد .”.”و تصوّف آن است که با خدا باشی بدون هیچ علاقه وپیوندی”و یا “تصوّف آن است که حق ترا از تو بمیراند وبه خویش زنده سازد،مقصود فناءِفی الله وبقاءِبالله است “.
حافظ:
وسعت جهان فکری حافظ بر همگان آشکار است؛افکار او التقاطی است از بهترین ها نه عاشقانه صرف است ونه عارفانه محض ،هم فکرهای ملامتیان در فکر او جای پا دارد وهم افکار قلندران، درآن قابل بررسی است.اشعارش زینت بخش حلقه های عارفان وعاشقان است، همه اورا دوست دارندوبه او عشق می ورزند،گویی او از قرنها پیش ازنهان ودرون آنان خبر داشته است ودیوانش راملجأ وپناهگاهی برای فرار از نابسامّانی های روزگار میدانند،ازآن تفأل می جویند وهر کس به زعم خود اورامنتسب به گروهی میداند.
“گروهی حافظ را صوفی دانسته اندوچون نتوانسته اند برای او مرشدی پیدا کنند اورا اویسی خوانده وبعضی اورامجذوب نامیده اند وفرقه ای اورا ملامتی می دانندوباز بر خلاف این ها کسانی مانند مرحوم کسروی اورا شاعر لا ابالی وقلندر بی پروا وباده پرست خوانده اند وبا لاخره به هیچ یک ازنسبت هایی که به او داده اند نمی توان به طور قطع ،یقین حاصل کرد ” .
در هر حال حافظ در اشعارخویش پیدای پنهانی است که همه اورا می شناسند وکسی اورا نمی شناسد.
حافظ عارفی آزاد اندیش است که حقایق را بی پروا و رندانه بیان کرده است “ونقش عرفان حقیقی که در وهلۀ اول استحاله ترس به محبّت وعشق است “در وجود اومتجلّی است.وحدت وجود درون مایۀ فکری اشعار اوست.
تجلّی حق، سریان عشق، اشراق وشهود از مضامین غزلیّاتش جلوه گری می کند.با صوفیان خرقه پوش که خرقه خود را دست مایۀ ارتزاق نموده اند میانه ای ندارد وبه عرفان حقیقی عشق می ورزد. آیین ومذهب او صلح کل است وبه همه موجودات محبّت می کند.
حافظ به مراحل تکامل عرفان آگاه است، اوتصوّف وزهد خشک را نمی پسندد،شطحیّات حلّاج وبسطامی را که عامل نابودی جان آن ها بوده است درنظر دارد،افراط وتفریط ها را کنار می نهد وبه عرفان عاشقانه روی می آورد وعارف را به جای صوفی ،معرّف مکتب عرفان می داند ودر نهایت به وحدت وجود که ابن عربی آن را بسط دادعشق می ورزد”، و آن را تکامل دودوران ابتدایی عرفان یعنی دوره اتحاد” واتصال وسپس دوره”حلول” می داند .
دکتـر شفیعی کدکنی بر این باور اسـت” که حافظ اعتقاد مسلّمی به مبانی یا بهتر بگوییم به جزئیّات ” عرفان نداشته است و عرفان جز در کلیّات جهان بینی او هیچ نقشی ندارد ” امّا خرّمشاهی می گوید:” حافظ در عرفان عملی وسیر وسلوک وتهذیب نفس و درعرفان فلسفه آمیز نظری ومکتب عاشقانۀ عرفانی ایرانی وابن عربی مقام ممتازی دارد” .
در هرحال درکلام او ، معرفت،توجّه به کمال، عشق ونظر به امور کلی عالم کاملا مشهود استاوآنقدرهنرمندانه اندیشه های عرفانی را به تصویر می کشد،که اعتقاد وباور عرفانی اودردل ها را سخ می گردد:
بی خود از شعشه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلّی صفاتم دادند
(۱۸۳-۲)