بحث و نتیجه گیری
در این فصل به بررسی یافته های پژوهشی بر اساس تجزیه و تحلیلهای آماری و سوالهای پژوهشی پرداخته شده است و نتایجی که از این پژوهش به دست آمده است با نتایج تحقیقات انجام شده در داخل و خارج کشور مقایسه گردیده است. همچنین در پایان به بیان پیشنهادها و محدودیتهای پژوهش پرداخته شده است.
خلاصه:
پژوهش حاضر با هدف مقایسه سبک های والدینی، کیفیت زندگی و ابعاد شخصیتی سرشت و منش در بیماران مبتلا به اختلال هویت جنسی و جمعیت بهنجار انجام شده است. حجم نمونه مورد بررسی ۸۰ نفر میباشد که با روش نمونه گیری هدفمند و از طریق همتاسازی انتخاب شده اند. و داده ها از طریق پرسشنامه های فرزندپروری یانگ (‎YPI)، مقیاس کیفیت زندگی(SF-36) و پرسشنامه شخصیت سرشت و منش کلونینجر (TCI) جمع آوری گردید و سپس مورد تحلیل آماری قرار گرفت. نتایج به دست آمده اینک مورد تجزیه و تحلیل قرار میگیرد.

بحث و نتیجه گیری:
فرضیه اصلی شماره ۱
بین افراد مبتلا به اختلال هویت جنسی و افراد بهنجار در سبک های والدینی تفاوت معنی داری وجود دارد.
با توجه به داده های جدول ۴-۴ بین افراد مبتلا به اختلال هویت جنسی و بهنجار در سبک های والدینی تفاوت معنی داری در مؤلفه محرومیت عاطفی، آسیب پذیری و ایثار وجود دارد. چنان که میانگین محرومیت عاطفی در بیماران بیشتر از گروه بهنجار بوده است و میانگین آسیب پذیری و ایثار در گروه بهنجار بیشتر از افراد بیمار گزارش شده است.
بخش اول این نتایج با یافته های پژوهش گامزگیل و همکاران (۲۰۱۳) ، سیمون و همکاران (۲۰۱۱)، زاکروبرادلی (۱۹۹۵) و پاکروبار( ۱۹۸۲) و همسو می باشد. در رابطه با اینکه مادر کودکان مبتلا به اختلال هویت جنسی از لحاظ عاطفی در دسترس نبوده اند و اغلب کودکان مبتلا به اختلال هویت جنسی، دلبستگی ناایمن داشته و این مسئله بر تنظیم عاطفی آنها تأثیر نداشته است. همچنین افراد مبتلا والدین خود را کم عاطفه تر و کنترل کننده تر در طول دوره کودکی خود نسبت به گروه کنترل توصیف کرده اند و هر دو گروه مبتلایان به اختلال هویت جنسی نسبت به گروه کنترل محرومیت هیجانی بیشتری نسبت به گروه کنترل تجربه کرده اند. اما بخش دوم نتایج این فرضیه مبنی بر اینکه میانگین مؤلفه آسیب پذیری و ایثار در افراد سالم بیشتر از افراد بیمار می باشد ناهمسو می باشد. البته چنین نتیجه ای در پژوهش های دیگر کسب نشده.
نتایج بدست آمده چنین تبیین می شود که طبق آنچه یانگ در رابطه با شیوه های فرزند پروری بیان می دارد، سبک فرزند پروری محرومیت عاطفی یا هیجانی، الگوهایی است از والدین که بچه ها را از هیجان های طبیعی خود محروم می کند و منعکس کننده والدینی است که از طرحواره محرومیت هیجانی بیشتر استفاده می کنند و در نتیجه در پرورش هیجان های طبیعی فرزندانشان با شکست مواجه می شوند. محرومیت هیجانی در حوزه طرحواره طرد و بریدگی قرار دارد و افرادی که چنین طرحواره هایی دارند نمی توانند دلبستگی های ایمن و رضایت بخشی با دیگران برقرار نمایند. چنین افرادی معتقدند نیاز آنها به ثبات و امنیت، محبت و عشق و تعلق خاطر برآورده نخواهد شد و خانواده های آنها معمولا سرد، بی عاطفه و طرد کننده می باشند. چنین افرادی دوران کودکی تکان دهنده ای داشته اند و در بزرگسالی تمایل دارند به گونه ای نسنجیده و شتابزده از یک رابطه خود آسیب رسان به رابطه ای دیگر پناه ببرند یا از برقراری روابط بین فردی اجتناب کنند (یانگ و همکاران، ۱۳۸۶).
می توان گفت وقتی والدین بخصوص مادر در سال های اولیه زندگی کودک غیر حساس و غیر پاسخگو باشد و به هیجانات کودک توجهی نکند کودک را در وضعیتی یا سطوحی از استرس و پریشانی قرار می دهد که با این کار سیستم دلبستگی کودک غیرفعال می شود و این با سطوح پایین عاطفه و اجتناب از روابط نزدیک مطابقت می کند. همچنان که پژوهش ها نشان می دهد برخی افراد مبتلا به اختلال هویت جنسی در دوران کودکی خود روابط دلبستگی ناایمنی را تجربه کرده اند (بشارت و همکاران، ۱۳۹۱).
بروز هویت جنسی مخالف از دو یا سه سالگی کودک برای والدین او قابل درک و پیش بینی نیست این مسئله در پذیرش نسبت به کودک و وجود یک رابطه عاطفی مستحکم و پایدار میان او و والدین بخصوص مادر اختلال ایجاد می کند و نهایتا مادران این کودکان ممکن است خود دچار مشکلات روانی باشند که نتوانسته اند هیجانات خود را تنظیم کرده و به هیجانات کودکان نیز توجه کنند. همچنین بروز رفتارهای مربوط به جنس مخالف در کودکان مبتلا به اختلال هویت جنسی، طردکنندگی و رفتارهای سرد والدین را تشدید می کند. عدم پذیرش نسبت به رفتارهای کودک، تلاش عمدی والدین برای نادیده گرفتن برخی رفتارهای کودک به امید حذف شدن آن رفتارها از جمله مواردی است که علاوه بر ایجاد مشکلاتی برای والدین، کودک را از پیوندهای عاطفی قوی در سال های اول زندگی محروم می کند. بنابراین منطقی به نظر می رسد که اکثر افراد مبتلا به اختلال هویت جنسی، محرومیت عاطفی را به مراتب بیشتر از افراد به هنجار تجربه کرده اند.
در رابطه به میانگین بالاتر مؤلفه های ایثار و آسیب پذیری در گروه سالم نسبت به بیماران می توان چنین تبیین کرد که ممکن است در رابطه با آسیب پذیری، که به معنای ترس افراطی از وقوع فاجعه یا آسیب میباشد ، نگرانی دایمی، مشخصه اصلی چنین والدینی میباشد، اینان بر این باورند که آسیب و خطر بسیار نزدیک و محتمل است و این باور ممکن است موجب احتیاط افراطی فرد و محافظت بیش از حد از خود شود.همچنین ممکن است چنین مادران نگرانی، بازداری رفتاری بیشتری نسبت به مادران بیماران ، در رابطه با دوری از هر آنچه موجب آسیب و خطر میگردد داشته باشند و یکی از این آسیب ها انجام رفتارهای جنس مخالف ممکن است باشد. همانطور که فروید می گوید ، کودک به هنگام تولد دو جنسیتی است و این رفتارهای والدین هست که او را به سمت جنسیتی که هست سوق می دهد. توانایی والدین در شکل گیری رفتارهای جنسی کودکان هنوز روشن نیست، گرچه در تحقیقات گذشته روشن شده است که واکنش والدین نسبت به رفتارهای کودکان مثبت است در حالی که نسبت به رفتارهایی که مختص جنس مخالف است واکنش منفی از خود بروز می دهند(فاگوت ولینباخ، ۱۹۸۹). بنابراین ممکن است گروه بهنجار در کودکی رفتارهای جنس مخالف را داشته اند اما بازداری افراطی پدر و مادر راه آنان را در این مسیر کاملا سد کرده است. همچنان که میچل (۱۹۹۱) به این نتیجه رسید که مادران دارای
فرزند پسر مبتلا به اختلال هویت جنسی نسبت به سایر کودکان گروه کنترل فرزندان خود را در بروز رفتارهای زنانه، نسبت به بروز رفتار مردانه بیشتر مورد حمایت قرار می دهند. بنابراین غیرمنطقی نخواهد بود که بپذیریم آزاد گذاشتن کودکان از نظر بروز رفتارهای جنسی در طی مدت طولانی باعث تثبیت آن رفتارها و شکل گیری هویت جنسی خواهد شد.
در رابطه با مؤلفه ایثار، که به معنی مسئولیت افراطی در رابطه با دیگران و عدم توجه به نیاز های خود می باشد. طبق پژوهش ریچکبوار و دبوو (۲۰۱۰) که اظهار کرده اند طرحواره ایثار به عنوان طرحواره ناسازگار قلمداد نمی گردد. ممکن است بتوان چنین تبیین کرد که میانگین گروه بهنجار که در مؤلفه ایثار بیشتر از بیماران می باشد می بایست آن را با مؤلفه های دیگر نیز هم راستا قرار داد و مقایسه کرد و همانطور که محرومیت هیجانی در این افراد کمتر از گروه بیمار می باشد به نظرمیرسد که نقش ایثار، نقش منفی در زندگی آنان نبوده یعنی پدر و مادر مسئولیت های کودک را بر عهده می گرفتند، به نیازهای کودک و دیگران بیش از نیازهای خود توجه می کردند اما کودک را از هیجانات طبیعی خود محروم نمی کردند و به هیجانات او نیز توجه می شده است. شاید به این دلیل باشد که اثر منفی ایثار کاهش یافته و در جهت مثبت قلمداد شده است. هرچند به دلیل نبود تحقیقاتی مشابه این پژوهش تبیین قطعی و روشنی نمی توان از آن داشت و می بایست عوامل فرهنگی نیز بررسی شود زیرا که ایثار در جامعه ما از طرف والدین ارزش محسوب می شود.
فرضیه اصلی شماره ۲
بین ابعاد سرشت و منش در افراد مبتلا به اختلال هویت جنسی و بهنجار تفاوت معنی داری وجود دارد.
همان طور که داده های جدول ۴-۵ نشان می دهد، هیچ یک از ابعاد سرشت و منش در بین این دو گروه از تفاوت معنی داری برخوردار نیستند که این نتایج با پژوهش های گامزگیل و همکاران (۲۰۱۳)، نوریان و همکاران (۱۳۸۷) و کارن و آرچر (۱۹۹۷) و همچنین با پژوهش مدیر و دتیش (۱۹۹۶) همسو می باشد به این صورت که پروفایل شخصیتی افراد مبتلا به اختلال هویت جنسی نزدیک به افراد بهنجار می باشد و حتی اگر در این پژوهش ها ، نیمرخ شخصیتی گروه بیماران با گروه بهنجار متفاوت بوده است به لحاظ آماری معنی دار نمی باشد چون نمرات در محدوده بهنجار قرار دارد.
مطالعاتی که تاکنون انجام شده به طور عمده وجود آسیب شناسی روانی را بررسی کرده اند و ابزار روان سنجی بیشتری که در ارزیابی بیماران مورد استفاده قرار گرفته است، پرسشنامه ام ام پی آی و ام ام پی آی دو بوده است. به طور خاص، مطالعات متعددی نشان داده که افراد مبتلا به اختلال هویت جنسی، با استفاده از این ابزار، عاری از آسیب شناسی روانی بوده اند (گامزگیل و همکاران، ۲۰۱۳). دو مطالعه دیگر نیز با استفاده از مصاحبه بالینی ساختار یافته و پرسشنامه شخصیت آیزنگ، برای ارزیابی ایجاد شخصیت در مبتلایان به اختلال هویت جنسی نیز تفاوت معنی داری با افراد بهنجار مشاهده نکرده اند (بوزکورت و همکاران، ۲۰۰۶ به نقل از محمدی و همکاران،۱۳۷۹).
بنابراین صفات شخصیت پاتولوژیک ممکن است در بین ترانسکسچوال ها نسبت به گروه بهنجار در محدوده بهنجار باشد. این نتایج نشان می دهد که سطح پایینی از آسیب شناسی روانی در این افراد وجود دارد و ویژگی های شخصیتی مشابه در این افراد و گروه سالم دیده می شود. هرچند این یافته ها با برخی پژوهش ها ناهمسو می باشد و برخی اختلالات به طور معنی داری در مبتلایان به اختلال هویت جنسی مشاهده شده است.
البته طبق آنچه که بلانچارد استینر(۱۹۹۰) بیان می دارد،نوجوانان مبتلا به اختلال هویت جنسی معمولا سه گروه می شوند:
گروهی که در دوزخی از تمایلات شدید به رفتار جنس مخالف باقی می ماند .گروهی دیگر که بزرگتر هستند حالت فعاتری به خود گرفته و در جهت رفتارهای جنس مخالف عمل می کنند و رضایت بهتری دارند و گروه سوم گروهی که دایما دچار انزواطلبی و طرد از اجتماع هستند و در فعالیتهای نرمال نوجوانی شرکت نمی کنند.
بنابراین باید این را نیز مد نظر قرار داد که شرایط موجود افراد بیمار چگونه می باشد. آیا پیگیر جلسات روان درمانی هستند و از حمایت خانواده و دوستان برخوردار می باشند؟ و یا این که علاوه بر مسئله موجود که تغییر جنسیت است، با مسائلی چون طرد خانواده و دوستان، مسائل اقتصادی و اجتماعی نیز روبرو هستند که این ها در پیچیدگی زندگی و ایجاد اختلالات شخصیت می تواند مؤثر باشد. آزمودنی های این پژوهش تقریباً از منابع حمایتی خوبی برخوردار بودند و برخی هورمون درمانی را شروع کرده و در جلسات گروه درمانی شرکت می کردند. البته این نکته نیز قابل ذکر است که ممکن است پاسخ ها در جهت این باشد که توسط درمانگر تائید شده و مجوز عمل را دریافت کنند.
فرضیه اصلی شماره ۳