۴-۳-۱-۱- جامعه ی سنتی:(تز)
۴-۳-۱-۱-۱- ساختارجامعه ی ارباب و رعیتی:
نابرابری اقتصادی واستثمارقشر رعیت:تا قبل از دهه ی ۵۰-۴۰ نظام اجتماعی ایران، نظامی مبتنی بر ملوک الطوایفی و قدرت ایلخانی و فئودالی بود. در این نظام جامعه به دو طبقه ی ارباب (صاحبان مقتدر روستاها، زمین، آب وابزارهای تولید) ورعیت (اصلی ترین ابزاربخش تولید کشاورزی ومزدوری، بی بهره ازآب و زمین (نسق)) تقسیم می شد. ناگفته پیداست که اولین پیامد چنین نظامی، تفاوت طبقاتی و نابرابری اقتصادی است؛ مسأله ی نان وحفظ بقا، دغدغه ی خاطری است که همواره مردم زیردست باآن دست به گریبان هستند. ازاین رو مبارزه حاکم وجاری در روستاها عمدتاً مبارزه ی اقتصادی است؛ زیرا نبودن آزادی ارتباطات فکری و نظری، اهل روستا را از رسیدن به درک صریح سیاسی دورتر می سازد. «افراد بسیاری که شیوه ی زندگی مشابه داشتند، در شیوه ی تولید، دارای موقعیت های همسان بودند و روابط یکسانی با نهادهای اداری داشتند، طبقات اجتماعی–اقتصادی راتشکیل می دادند. ولی چون این افراد پیوندهای قومی وگروهی داشتند، در غلبه بر موانع محلی موفق نبودند وعلائق و منافع فرامحلی نداشتند، طبقات سیاسی–اجتماعی تشکیل نمی دادند» (آبراهامیان، ۴۶:۱۳۸۷) به همین دلیل وجه سیاسی تنها در مقطع خاصی از مبارزات کل جامعه دراین جامعه ی کوچک ظهورمی یابد.
توجه به تفاوت طبقاتی و وجه روانی خاص حاکم بر قشر فرودست، یکی از ساختارهای اساسی رمان جای خالی سلوچ را تشکیل می دهد. توصیفی که نویسنده از وضعیت نمونه وار زندگی مرگان (قشرکم درآمد وآفتاب نشین روستا) وبرخی خرده مالکان و اربابان نوپا دارد، نشان دهنده ی نابرابری اقتصادی میان اربابان و قشرهای پایین دست روستاهاست. او خود می گوید: «اگراسم این کتاب جای خالی سلوچ نبود، می توانست «نان» باشد. مبارزه به خاطر نان.»(چهل تن:۱۳۸۰،۱۶۶) «…یک جور واهمه ای از این که به نان نگاه کند. نان انگار می خواست او را بخورد…»(۱۹)
پرداخت نویسنده ازاین وضعیت، طیف متنوعی ازشخصیت های داستان راشکل می دهد. شخصیتهایی چون «حاج سالم وپسرش مسلم» که فقر وتکدی را پذیرفته اند: «خداوندا، امید به تو. مرا اگرفقیرکردی به دیگران بخشندگی ببخش! دست های مرا اگر بستی، به دیگرا ن فراخی ببخش…»(۸۰) پذیرش فقرازطرف فقیر و خو کردن به وضعیت انگل وار واین مفهوم عامه پسند که : خدا درکناردولتمندان، فقرا را قرار می دهد تا دولتمند به واسطه ی فقیر به ثواب برسد و فقیر خود ثواب نداشتنش را می برد، باعث عدم کار و تلاش در این طیف می شود. و آنچه جالب می نماید طنزدعای حاج سالم است که ازخدا نه افزودن روزی دیگران که بخشندگی و گشاده دستی شان را طلب می کند.
دیگر، شخصیت هایی چون «عباس وابراو» -هرچند در دومسیر متفاوت- درپی تغییر وضعیت خود هستند. امافقر، تمام پیوندهای خانوادگی را در آن ها از بین می برد و جایی برای احساس و علاقه باقی نمی گذارد: «شکم گرسنه ایمان ندارد. چشمهایم رامی بندم وخفه ات می کنم. خیال نکن که چون برادرم هستی به جوانیت رحم می کنم….با همین دندان هایم گوشت تنت را ورمی کنم.»(۴۷)
آنچه دراین محیط فقر زده، به طور مشترک بر روان آدم ها تأثیر می گذارد، تلاش برای زنده ماندن است. عباس تمام تکه نان ها را می خورد تا «زنده بماند» بی آنکه به مادر خواهر وبرادرش فکر کند. ابرو به خاکه نانی بسنده می کند تا «زنده بماند»….ومرگان و هاجر معلوم نیست سر سفره ی چه کسی، روز را به شب می رسانند. به همین دلیل شخصیت های داستان، انسان های بهت زده ای هستند، که هیچ چیز نه خوشحالشان می کند ونه ناراحت. احساس، تبدیل به سنگ می شود، تبدیل به چیزی ناشناخته. حتی بُعد مذهبی، که اغلب درباور سنتی مردم جایگاه ویژه ای دارد، نمودی ضعیف وکم رنگ است، بدون معنایی مشخص.
درشرایطی است که قانون و مقررات جامعه را اربابان وضع می کنند وحد و مرز وحقوق مادی و معنوی رعیت ها توسط آنها تعیین می شود، دست درازی وغصب اموال زیر دستان، امری طبیعی است. «دردرون پیوندهایی که بی میانجی ازشیوه ی تولید [آسیایی] جامعه ی روستایی و بستگی های خونی و زناشویی خانواده ها شکل می گیرد و به زندگی اجتماعی معنایی انسانی می دهد، جنبه ی دیگری نیز هست که زندگی را غیر انسانی می سازد. پاره ای از روستاییان می توانند رفته رفته، با سودجستن از بستگی های خانوادگی و حقوق عرفی محل، دارایی دیگران را غصب کرده یا خود از آن بهر گیرند.(ایرانیان،۱۹۶:۱۳۵۸) پس، «می ماند که زورکی بچربد. کی زبانش درازتر باشد و دستش به جیبش برود.»(۱۶۱)
اما فقر وبدبختی، ریشه در طرز تفکرمردم نیز دارد. این باور قطعی درمیان مردم زیردست کاملاً پذیرفته شده است که همواره تحت تسلط ثروتمندان قرارداشته باشند، تاآنجا که این تفکر، اساس و بنیان خانواده هارا نیز متزلزل می کند. روابط خانوادگی رااز هم می پاشد، پسران را رودر روی پدران و برادران را مقابل هم قرار می دهد.
ازاین گونه موارد غصب و دست درازی بر اموال دیگران را می توان به خصوص در مورد زنان مشاهده کرد. انسانی که در طبقات تحتانی وزیر سلطه ی قشرقوی تراست، اختیار خانواده ی خودراهم ندارد. درجامعه ای که به زن، همانندابزاری در پیوند ها ی خانوادگی توجه می شود، کربلایی دوشنبه به بهانه ی قرض مولا امان، به خود اجازه می دهد مرگان را خواستگاری کند: «راه شرعیش هم بازه. سه تا شاهد عادی. سه نفر که بتوانند شهادت بدهند سلوچ مرده، مرگان می تواند عروس بشود…»
نزول خواران :یکی از بدترین معضلاتی که روستاییان هم
واره با آن روبه رو بودند، نزولخواری طبقات بالا دست بود. فقر بیش ازحد روستاییان، بدهکاری مداوم آنها رادر پی داشت و این نیاز، چه کسانی که صاحب تکه زمین هایی بودندو چه کسانی که به مزدوری می پرداختند، همواره مورد استثمار بیش از حد اربابان قرار می داد و اربابان بهایی بیش از آنچه نزول می دادند از آنها می گرفتند. به عنوان مثال می توان به ادعای سالار عبدالله اشاره کردکه به جای ده من گندم، سعی می کند به زور اموال خانه را تصاحب کند و یا فرصت طلبی کربلایی دوشنبه، که ازنیازمردم زیر دست به نفع خود سود می برد؛ اعتبار وارزش امثال او تازمانی برقراراست که مردم نیازمندشان هستند. ازاین رو اعطای وام دولتی به روستاییان، مخلی برای کربلایی دوشنبه می شود. «چنان جربزه و برشی هم نداشت تا پول خود را در راهی دیگر به کار بیندازد. اوحتی نیم اشک آب قنات هم نخریده بود…نگاهش بر هیچ کجا برنمی تابید مگر لکه لکه مردمی که در میانه های زندگانی گیرمی کردند و ناچار، رو به اومی رفتند تا کربلایی دوشنبه با بهره ای به نرخ دلخواه، پشتشان را بیشتر تا کند.» (۳۲۱)
ناامنی:فقربا ناامنی رابطه ای تنگاتنگ دارد. نیاز اقتصادی، فضای غمبارو هول انگیزی را به وجود می آورد که مردم به سختی درآن نفس می کشند، بی آن که درصدد تغییر و تحول برآیند. توصیف غیرمستقیم نویسنده ازفضای سنتی حاکم بر داستان، در ذهن، روستایی را ترسیم می کند با خانه های کاهگلی کوچک، بدون هیچ فرم مشخصی درشکل وشمایل. دراین روستا، خانه ها درنگاه نخست، تنهایک چهار دیواری است که به خاطر فقر و تنگدستی، باامنیت، محبت و اعتماد بیگانه است ودر معنای بسیار ضعیف به مفهوم خانواده هستی می بخشد وحریم خصوصی آن از طرف افراد قوی تر از خانواده، مورد تجاوز قرارمی گیرد .
۴-۳-۱-۱-۲- ساختارخانواه های روستایی:
۴-۳-۱-۱-۲-۱- سلسله مراتب قدرت در جامعه ی روستایی:
دربحث از ساختارخانواده درجوامع روستایی، دونقش و کارکرد اجتماعی واقتصادی آن مورد توجه قرار می گیرد؛ که درتمامی مناسبات اجتماعی–اقتصادی این جامعه ی مردسالار، پدر، مهره ی مرکزی خانواده و نماینده ی آن، به شمارمی آید.
سلسله مراتب قدرت درروستا، ازارباب و کدخدای ده آغاز و درخانواده، به پدر(ودر فقدان او، به پسر بزرگ خانواده) ختم می شود. اربابان و بزرگان ده، همواره سود شخصی خود را بر خانواده های آفتاب نشین ترجیح می دهند؛ ازاین رواین سلسله مراتب به منزله ی حمایت ازخانوار روستایی نیست و بازورگویی وحق کشی توأم است.
اعمال قدرت، زنجیره ایی ازکشمکش ها ودرگیری ها را ایجاد می کند؛ ضعیف ترها همیشه بارِ قوی ترها را به دوش می کشند و به سود آنها از بین می روند. دامادآقاملک به آفتاب نشین ها زور می گوید، سالار عبدالله با مرگان درگیرمی شود، عباس، ابراو و هاجررا به باد کتک می گیرد، ابراو به خاطرعباس کتک سختی از سالارعبدالله می خورد، با این حال خود او از موضع قدرت، تصمیم می گیرد مادر وبرادرش را زنده به گور کند، ودر نهایت روستا و روستاییان به سود شخصی داماد آقاملک دچار بحران می شود.
۴-۳-۱-۱-۲-۲- زنان درجامعه ی سنتی پدر(مرد)سالار:
باآنکه زن نیمی ازبنیان جامعه است، اما در ساختار پدر سالار ی سنتی، همواره در قیدو بند ناتوانی اسیربوده است. دراین نظام هرچند وجود زن، به عنوان مادر، درایجاد بافتی منسجم درخانواده، تاثیرقابل ملاحظه ای دارد و فقدان اوحادثه ای بسیار تلخ وگزنده به شمار می رود، اما باتوجه به سرشت جامعه ی مرد سالار، نبودن پدر، به دلایل مختلف، ضایعه ای جبران ناپذیراست که خانواده را دچار نقصان و بیچارگی می کند و در صورت نبودن تکیه گاهی به عنوان قدرت پس از پدر، باعث تلاشی خانواده می شود.
در باور سنتی افراد یک جامعه، همیشه فرزند پسر، ارزشی بیشتر از فرزند دختر دارد. این طرز تفکر درجامعه ی روستایی، به علت سختی کار، وبرتری مردان ازنظر بدنی نسبت به زنان، بارزتر است. «در چنین جامعه ای هر خانواده آرزو می کند فرزند پسر بیشتری به دنیا بیاورد تا دختر.»(ایرانیان،۱۹۵:۱۳۵۸) قشر زنان و دختران به دلیل ضعف جسمی نسبت به مردان، علی رغم کار و تلاششان، همواره سربار واضافی محسوب می شوند و براین اساس باربیشتری از زورگویی ها و شماتت ها راتحمل می کنند و هیچ حق قانونی و عرفی ندارند.
در ساختار مردسالارانه، زنان، ابزاری دردست مردانند که باجهل و تعصب ونادانی، حقوقشان پایمال منافع و مطامع مردان می شود. حس مالکیت بر زن باعث می شود تا شوهر هر طورمایل باشد بازن خودرفتار کند، به بیان دیگر، زنها جزیی از اسباب واثاثیه به حساب می آیند که در صورت کهنه شدن و فرسودگی به راحتی تعویض می شوند.«آدم درهمچین سال و ماهی به زنی نان گندم بدهد که هیچ بوبرنگ و حرکتی ندارد!»(۱۴۴)