کالیگولا: اگر من بخوابم کیست که ماه را به من بدهد؟
کالیگولا: و خواهش می کنک که بعد از این کمکم کنی……..در رسیدن به ناممکن.
ج: نقطه ی اوج، جایی است که قهرمان با جدی ترین چالش خود مواجه می شود، چالشی که اجتناب ناپذیر است و بیم آن می رود که به شکست قهرمان بینجامد. نقطه ی اوج برای مخاطب غافلگیرکننده است و او را، وا می دارد تا داستان را با اشتیاق تا پایان دنبال کند. در نقطه ی اوج شخصیت دچار تغییر می شود، چیزی در مورد خودش یا یک شخصیت دیگر، کشف می کند. و مضمون داستان آشکار می شود.
کالیگولا: اما اول باید بدانم که دستم را کجا بگذارم. و چه حاصل از دست قوی، چه سود از این قدرت عجیب که نتوانم نظام جهان را تغییر بدهم و نتوانم کاری بکنم که آفتاب به مشرق برگردد و رنجها کمتر شوند و موجودات نمیرند؟ نه، کائسونیا، اگر در نظام عالم تاثیری نداشته باشم دیگر خوابیدن و نخوابیدن تفاوت نمی کند.
کائسونیا: پس می خواهی با خدایان برابری کنی. بدتر از این دیوانگی نمی شود.
کالیگولا: تو هم مرا دیوانه می دانی. اصلاًٌ مگر خدا کیست که من بخواهم با او برابری کنم؟ آنچه من امروز با همه ی وجودم می طلبم بالاتر از حدّ خدایان است. من عهده دار ملکوتی شده ام که ناممکن در آنجا سلطان است.
کائسونیا: تو نمی توانی کاری بکنی که آسمان، آسمان نباشد و روی زیبا زشت شود و دل آدمیزاده حس نکند.
کالیگولا: (با هیجانی رو به افزونی) من می خواهم آسمان را به دریا بیامیزم، زشتی و زیبایی را در هم بریزم، از رنج خنده برانگیزم.
کائسونیا: (در بابر او می ایستد، با لحن تضرع آمیز) هم خوب هست و هم بد، هم بلند هست و هم پست، هم عدل هست و هم ظلم. برایت قسم خواهم خورد که از این همه هیچ چیز تغییر نخواهد کرد.
کالیکولا: من اراده کرده ام که آن را تغییر بدهم. من برابری را به این قرن هدیه می کنم. و وقتی که همه چیز هموار شد و عاقبت ناممکن به زمین آمد و ماه به دست من افتاد شاید خود من هم تغییر کنم و دنیا هم با من تغییر کند و آن وقت مردم نمیرند و خوشبخت شوند.
کالیگولا: (به سوی سنج می پرد و پیاپی با ضربه هایی شدید و شدیدتر، شروع به کوبیدن می کند. همچنان که بر سنج می کوبد.) مقصرها را وارد کنید. من مقصر می خواهم. و همه مقصرند.( همچنان کوبان) من می خواهم که اعدامی ها را حاضر کنند. من تماشاگر می خواهم، من تماشاگرهایم را می خواهم! قاضی و شاهد و متهم، که همه از پیش محکوم اند! آی، کائسونیا، من آنچه را تا حالا ندیده اند به آنها نشان خواهم داد: تنها مرد آزاد این مملکت را!
کالیگولا: ( به همان وضع) هر کاری که بگویم باید بکنی.
کائسونیا: (به همان وضع) هرکاری که بگویی می کنم، کالیگولا اما بس کن.
کالیگولا: ( همچنان بر سنج کوبان) تو باید بیرحم بشوی.
کائسونیا: (گریه کنان) بی رحم می شوم.
کالیگولا: (به همان وضع) سرد و سنگدل.
کائسونیا: سنگدل
کالیگولا: ( به همان وضع) و رنج خواهی برد.
کائسونیا: آره، کالیگولا، اما دارم دیوانه می شوم.
کالیگولا: (دیوانه وار) همه بیایید.نزدیک شوید. به شما امر می کنم که نزدیک شوید. (پا برزمین می کوبد) امپراتور به شما تکلیف می کند که نزدیک بیایید.(همه وحشت زده نزدیک می روند).تندتر بیایید. و حالا کائسونیا، توهم نزدیک بیا.
………(تصویری را از روی سطح صیقلی پاک می کند. می خندد). دیگر هیچ نیست، می بینی. دیگر هیچ یادبودی، هیچ اثری نیست، همه چهره ها ناپدید شده اند! هیچ! هیچ هیچ! و می دانی چه مانده است؟ نزدیکتر بیا. نگاه کن. نزدیکتر بیایید. نگاه کنید.
د: گره گشایی در این نمایشنامه به از بین رفتن کالیگولا توسط درباریانش و متوجه شدن کالیگولا نسبت به اشتباهش، محدود می شود.
صحنه چهاردهم
( آشفته و پریشان به دور خود می چرخد، به سوی آیینه می رود )
کالیگولا: کالیگولا ! توهم، توهم مقصری! پس بیشتر و کمتر چه فرقی می کند؟ اما در این دنیای بی داور، که هیچ کسی در آن بی گناه نیست، که جرات دارد که مرا محکوم کند؟
(خود رابه آیینه می فشارد و بالحنی حاکی از نهایت پریشانی و درماندگی.)
دیدی آخر هلیکون نیامد.دیگر ماه را به دست نخواهم آورد. اما چه تلخ است که حق با تو باشد و مجبور باشی که تا نهایت پیش بروی. چون من از نهایت می ترسم. صدای اسلحه می آید! پاکی و بی گناهی است که پیروزی اش را تهیه می بیند. کاش به جای آن ها بودم! من میترسم. من که دیگران را این همه تحقیر کرده ام حالا چه زجری می برم از اینکه باید همان ترس را در دل خودم حس کنم. ولی مهم نیست. ترس هم دوام ندارد. به زودی آن خلاء بزرگ را به دست می آورم که دل در آنجا احساس تسکین می کند.